|

مهر نوش معظمی
|
پسران
تنها !
قسمت اول:
چرا آن پسر در مدرسه زدو خورد
می کند؟ چرا این پسر که از لحاظ رشد تربیتی و اخلاقی از دیگر همسالان
خود عقب تر است، با مشت بر بینی معلم خود ضربه وارد می کند؟ هر روز
معلمین ، کارکنان مدارس، والدین با رفتارهای غیر طبیعی کودکان و نو
جوانان مواجه می شوند! در محله پسران کم سن را می بینیم که با قوطی های
آبجو در شخصیتی نامشخص گم شده اند! در گوشه ای از روزنامه عکسی از یک
سارق جوان نظر ما را بخود جلب می کند که در زیر یک پارچه وارد اتو مبیل
پلیس می شود. ولی تکه ای از موی سراو پیدا است و غالبا این موی سیاه رنگ
و پر پشت است!مادر جهانی زندگی میکنیم که هر لحظه تاریخش با خون انسانهای
بیگناه نوشته می شود. در این دنیا کشتن آدمها ی غیر نظامی، کودکان، و
سالمندان به یک امر طبیعی مبدل گشته است. ذهن ما از این واقعه ها پر شده
است و دیگر جایی برای توجه به اعمال این پسران نمی ماند. خبر های را که
آنها بوجود آورده اند ، می خوانیم ، سرتکان می دهیم ، لحظه ای با دوستی و
فرزندان خود درباره آن بحث می کنیم و می رویم ! یعنی فراموش می کنیم. و
پسران تنهاتر می شوند. کسی آنها را مشاهده نکرده است. اما حال دیده می
شوند، آنهم برای مدتی کوتاه در موقع انجام این خطا و بعد از انجام آن!
ولی در دیروز و در آن ساعات و حشتناک تنهایی، پریشانی روح، سرگردانی و بی
هویتی هیچ نگاهی بر آنان دوخته نشده بود. نه ، هرگز ...
کسی نخواست درک کند و بداند
که این پسر خشمگین، بد دهان از تاریکی می ترسد، از رفتن به داخل آسانسور
خودداری می کند، دیدن یک شیشه مشروب حالت معمولی او را به یکباره دگرگون
می سازد، و آن پسر چهارده ساله غش کرد، و روی زمین مرطوب یکی از مناطق
استهکلم پهن شد، در دست او یک کارد خونی بود و د رکنار ش جنازه نیمه
جان پسری دیگر افتاده بود. شاهدان این ماجرا که خود نیز نو جوان بودند،
وحشت زده و گریان جنازه را روی دوش کشیدند، تا شاید به یک آدم بزرگ سال
برخورد کنند.شاید کسی آنها را از این کابوس بیرون کشاند و بگوید که هیچ
اتفاقی نیافتاده است! یک شب آرام معمولی است و آنها باید به خانه بروند و
تکالیف مدرسه را انجام بدهند. و در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر خود
هفته را آغاز کنند . مدرسه به انتظار آنان است و دوستان نه ، پلیس!
پسران تنها بودند و هستند. انگیزه اعمال آنها برای جامعه بی اهمیت است.
جامعه مشغول است و پسر ده ساله بر روی معلم خود تف می کند. معلم، مدیر
مدرسه و والدین با او حرف میزنند و میزنند. پسر بخوبی توانسته است که جلب
توجه همه را بسوی خود جلب کند! ولی تف کردن او خاتمه نمی یابد و کارهای
دیگر او که نشانه ای از اختلال حواس او است! سر کشی او به اوج خواهد رسید
و در گیرهای او با دنیای پیرامونش! و من او را در لحظات قبل از تف کردن
خواهم دید ! چه تجریباتی و چه انگیزه ای باعث می شود که او با سماجت این
کردار را از خود نشان دهد . آیا او کنترلی روی عمل خود دارد یا نه ...او
از چه خاطره ای رنج می برد ...از چه چیزی می ترسد؟
قسمت دوم:
من هميشه صورت وحشت زده
ترا بياد می آورم . ولى چرا به زبان نياوردى كه مى ترسيدى از....
اين پسر تند خو و زود رنج
است . تحمل انتقاد هاى معلمين خود را ندارد. در فضا ى مدرسه با صداى بلند
مى خندد و با زبان مادرى به رفقايش فحش مى دهد. در جمع دوستان خو د بى
درنگ بر عليه كاركنان مدرسه خشمگين مى شود. بطو ر مثال در كريدور ها از
سر راه معلم كنار نمى رود بلكه سعى مى كند كه خود را در مقابل او قرار
دهد سينه به سينه و چشم در چشم با نگاهى تمسخر آميز و گستا خ . اگر معلمى
با خوشرويى بخواهد كه با صبحت را باز كند او شانه ها را بالا مى انذازد
و جواب مى دهد كه براى من بى اهميت است. بعضى از آموزگاران او را به
خلوتى برده و درمورد رفتار و كردارهاى غير معمولى او در محيط مدرسه با او
به صبحت پرداخته اند . در چنين گفتگو هاى او در سكوت كامل و رضايت خاطر
به آنان گوش كرده است و گاهى كاملا با سخنانشان موافق بوده است .او هرگز
نخواسته است و يا نتو انسته است كه درباره تغيير رفتار خود تو ضيحى بدهد.
با اينكه اين صحبت ها مرتبا در طول سال تحصيلى تكرار شده است .او خودش
نيز يك نكته
را درك نكرده است كه چرا در
ديروزى كه او يك پسر خجالتى گوشه گير و تنهاى بود كسى او را و دنياى
پريشان او را جستجو نكرد ؟ چرا ...
من او را در ديروز ملاقات
كردم . سالهاى پيش در كنار ساحل نشسته بو ديم من و خانو اده ام . او با
پدرش بود. يكى از بستگان من با پدر او آشنايى داشت . و آندو پدر و پسر
در كنار ما نشستند . فقط چند لحظه كافى بود كه منهم با قصه تلخى روبرو
شوم .دخترى بسيار جوان كه قربانى تجاوز خانواده گى شده بوده است با
ازدوا ج وكالتى با اين مرد كه دو برابر او سن داشته است در مى آيد . و پس
از زندگى در كشور سويد به بيگناهى خود آگاه مى شود و شوى و فرزند خود
را ترك مى گويد. براى من ناگوارتر حضور كودك در اين نقل و قول بود. براى
من آزاردهنده بود كه مى ديدم مرد با چه كلماتى از مادر او سخن ميگفت براى
من غير قابل قبول بود كه شكستن درون يك انسان بسيار كوچك را تحمل كنم
.دست پسر را گرفتم و به سوى درياچه دويديم. شايد آنجا پرنذگان و مرغان
دريايى از اين داستان براى پسر ك آواز نمى خواندند. ...
كودك از طريق آدمهاى
بزرگسال آن نقش خود را در جامعه پيدا مى كند بخصوص والدين كه مهمترين
رل را در زندگى فرزند خود ايفا مى كنند.اما هميشه آن صفات پسنديده و
اعمال صحيح تقليد نمى شود بلكه آن چيز هاى كه پدر و مادر نا خواسته به
نمايش مى گذارند و كودك; تماشگرى نادان كو چك و بى تجربه نظاره مى كند و
اندوخته مى كند و به اجرا در مى آورد.بجز والدين ديگر آدمها ى كه براى
كودك مهم هستند ; بستگان نزديك; دوستان خانوادگى; معلمين ;افراد در
كتابها ;فيلمها ; روز نامه ها تلويزيون هم مى توانند كه الگوى منفى براى
كودك باشند . حتى بعلاو ه رفقاى همسال و افرادى كه عضو سازمان وگروهى كه
كودك نيز به آن تعلق دارد بصورت الگو هاى فعال نقش بازى مى كنند.فاكتور
هاى بسيارى و جود دارد كه به كودك ياد مى دهد كه چگونه نقش خود را در
جامعه پيدا كند. كودك دنيا را با روبرو شدن با واكنش هاى اجتماع تعبير
مى كند كه پايه گذارى بينش و ديد او به اين جهان ناشناخته مى شود كه
افكار او را رنگ مى پاشد آن رنگ سياه كه او را شكل مى دهد و او در آن
قالب و رنگ او رشد مى كند و براى خود شخصى مى شود با نام و نشان . او
ديگر هويت دارد اگر چه كه در رهى متغير با نرم جامعه پيش مى رود و بسوى
فردا...و چه فردايى...
من باز هم او را در ديروز
ديدم . در آن غروب خسته كننده كه بيكارىو نداشتن سر گرمى جوانها و نو
جوانان محله را عاصى كرده بود . يك غروب بود و لى بچه هاىسرگردان آن
محله حاشيه نشين استهكلم حالا شور و شوق خود را باز يافته بودند
يك مست يك مرد
فروافتاده بر زمين مرطوب محله يك آشنا با همان صدا و با همان خشم
ديرين از شكست زناشويى خود و با كلماتى تكرارى و تكرارى فرياد ميزد.
زنكيه فاحشه رفت : مادر اين
پسر من ما را رها كرد . آن زن... و آ ن چشمان سياه را
دوباره ملاقات كردم و بر خود لرزيدم و تكان هاى درون آشقته ام مرا به
توقف مجبور كرد. پسر آشناى من بر بالاى سر پدر خود نشسته بود و با آرامشى
كه از يك عادت غمناك پرده بر مى داشت با نرمى ميگفت:
بابا پاشو بايد بريم خونه
بابا من كمكت مى كنم.
پسرهاى محله به حرفهاى مرد مى
خنديدند و او را با جوابهاى خود به ادامه سخنرانى تحريك مى كردند.بعضى از
آنها بر صورت او آبجو مى ريخت و ديگرى زيپ شلوار او را پايين مى آورد .
ملالت غروب به پايان رسيده بود و حالا همه مى خنديدند; بجز من و آن پسر
تنهاى آشنا و قلب گريان او . صداى ريزش اشك را در دل كو چكش مى شنيدم و
تلاش بى صدايش براى گريز...
مى گويند كه امروز اين پسر
غير قابل تحمل است و برخورد با او ترس را ذر اطرافيانش بو جود مى آورد .
آيا آن رو ز
با تف كردن به صورت معلم زن
به جهتى ديگر پريد ; دور و دور از
آن مرامل طبيعى
رشد يك كودك عادى يا در شبهاى كه بايد از پدر معتاد خوذ پر ستارى كند
لطافت روزهاى كودكى را از دست داد .حتىخود او نمى داند كه چه شد كه اين
طور شد
قسمت سوم:
اين پسر معلم خود را تهديد مى
كند و هم كلاسيهاى خود را كتك مى زند، ولى در شبهاى تاريك منتظر كسى است
كه او را ببيند.
گفتم که این پسر شلوغ و
ناآرام د رمدرسه و محله معلمین را به آه کشیدن وا می دارد که چرا او از
آن شخصیت سابق خود روگران شده است. او که نمونه بچه های حرف شنو و خجالتی
و گوشه گیر بود.
من
او را دوبار ملاقات کردم و هربار او با نگاه خود دردی را در سینه ام
کاشت. بار اول که با کلمات زننده پدر با قصه او آشنا شدم و در دومین
دیدار، او را باز هم در کنار پدرش دیدم، پدر که مست و بیخبر از پریشانی
فرزند خود روی زمین محله افتاده و با عربده های خود سکوت یک غروب گرفته
را می درید باز هم آن نگاه در افکار من فرو رفت، اما این بار با فاصله
فقط سه سال من نجربه و پختگی ده سال را در پسر یافتم. آنگاه که والدین در
نتیجه نوشیدن مشروب با کشیدن مواد مخدر از حلت عادی خود فاصله می گیرند،
کودک دیگر نقش مربی را در والدین خود پیدا م یکند و او به یک تجربه تلخ
از جدایی کشیده می شود. خماری و مستی و الدین آنها را از انجام وظایف خود
دور می سازد.بوی پدر و مادر معتاد حرکات بدن، آهنگ صدا و رفتار شان عوض
می ود که کودک احساس می کند که غریبه ای را می بیند، دور از دنیای او و
آرزوها و خواستهایش، و گاه آزمودن این تجربه باعث و حشت و کابوس در کودک
می گردد. والدین معتاد قادر به درک فهمیدن احساسات فرزند خو نیستند چرا
که آن حس همدردی و همفکری در آنها تقلیل یافته است. خیل از والدین معتاد،
اما نه همه آنها، حتی د رلحظه هایی عادی نمی توانند که بعنوان یک مربی د
رزندگی کودک تاثیری مثبت بگذارید. بیشتر این پدر و مادر های معتاد خود
نیز والدینی مشابه خود داشته اند و یک دوران کودکی مشابه، بی توجهی به
نیازها، روابطی نابسامان و گسیخته، کمبود های عاطفی، ناآگاهی والدین یا
سرپرستان نسبت به مسایل اجتماعی، افسردگی پدر و یا مادر، فقر مالی،
بیکاری در خانواده، عدم وجود یا کمبود برنامه های ورزشی و تفریحی و یا
وجود تفریحات ناسالم د رجامعه ای که در آن رشد کرده اند، پس مشکل می شود
که به فرزند خود چیزی را بدهند که خود هرگز نگرفته اند ولی آنهاقادر به
فهمدین این درک نیستند که خودشان ناخواسته و ناآگاهنه دست کودک را گرفته
اند و او را به همان شب نشینی و کنار همان بساط و همان تجربه ها هدایت می
کنند و یک خطر جدی برای رشد طبیعی و ضعیت روانی کودک بوجود می آوردند.
برای
اینکه بدانیم که چه شرایطی در زندگی لازم است که کودک بتواند مراحل رشد
طبیعی را سپری کند و در سنین بزرگسالی توانیهای او برای گرداندن زندگی
عمل کنند، ما باید احتیاجات کودک را متوجه باشیم، این نیازها بسیار ساده
هستند و لی پایه های نیازهای روانی می باشند که جامعه باید در طول رشد
کودک فراهم سازد.
نیازها:
پیوستگی در رابطه با والدین مملو از عشق زمینه ای راب برای ایجاد یک
رابطه سالم با دنیای بیرون نیز مهیا می سازد. کودک با اعتماد به خود و به
جهان گامهای نخستین بر می دارد ولی گاه این پیوستگی توسط افراد معتاد
نزدیک به کودک قطع می شود!
در هفته بعد بیشتر به دنیای
کودک وارد می شویم و مشاهده می کنیم که چرا پسرک مظلوم به معلم خود تف
کرد.
قسمت چهارم:
پسر بخاطر اندوختن خاطرات
ناگوار ياد مى گيرد كه فقط به خودش ميتواند كه اعتماد كند! به اين معنا
است كه در اين
جهان پنهاور كسى پيدا نمى شود
كه او را ببيند به او گوش كند و دستش را گرفته و به او بگويد كه در
فردا ها چه اتفاقاتى در انتظار او است و او در آن لحظات بايد چگونه با
پيشامدها مقابله كند.كودكى كه داراى والدين معتاد است، در ميان هجوم
احساس بى پناهى براى ثبات خود در جامعه فرا ميگيرد كه بايد خود را از تير
خطر هاى برآمده از اجتماع حفاظت كند و به تنهايى!وبه اين ترتيب يك
پندار، يك فكر باطل اما محكم از اعتقاد ذهن كودك را محاصره مى سازد، آن
بيمارى خود بزرگ بينى كه از شخصيت خود پسندى آدمى ريشه مىگيرد.اين تمايل
به خود پرستى در زمانى كه گرايش به اعتياد در انسان اوج مى گيرد، نقش
مهمى را ايفا مى كند.
درون خالى كودك كه توسط پدر و
مادر معتاد از عشق ومحبت،اعتماد ، دلجويى ، يارى و به انسانها، پر نشده
است، از يك هواى زهرآلود كينه مملو مى شود. كودك زودتر بالغ مى شود؛ آن
سرى سلسله هاى رشد تدريجى را با يك پرش پشت سر ميگذارد و آن دوران شيرين
كودكى را و خوش بينى را .
پسر مياموزد كه به آدمها محتا
ج نباشد، كه كنترلشان غير ممكن است ولى در عوض نوشيدن ودكا؛ كشيدن مواد
مخدر، انجام كارهاى فيزيكى؛ قمار، انجام سكس خارج از آن روابط عاطفى و
سرگرميهاى غير معمولى، خشونت و آزار ديگران او را از اين انديشه كه پوچ و
بى ارزش است خلاص مى كند.
حالا مى توانيم كه نگاهى به
روز هاى قبل بيندازيم. آن روزها كه پسر تشنه گرفتن توجه از اطرافيان خود
بود.
روز جمعه است و پدر دم در
مدرسه به انتظار پسر است . آندو به خريد مواد غذايى ميروند و پدر شام
خوشمزه اى فراهم مى كند.
قبل از رفتن به سر ميز غذا
پدر به دوستش زنگ ميزند و او را به خوردن شام دعوت مى كند. آندو دوست
تاهنگاميكه روى زمين به خواب ميروند ، مشروب مى نوشند.پسر تلويزيزن
تماشا مى كند و خودش به تخت خواب ميرود و يادش ميرود كه تلويزيزن را
خاموش كند!
روز شنبه پسر بيدار مى شود ،
ساعت ده صبح است و او بايد به مسابقه برود ز پدرش و مهمان او رو زمين
بخواب رفته اند . پسر به سالن ورزشى انجمنى كه در آن عضو است ميرود و چند
تن از پدر و مادر هاى اعضاى تيم را مى بيند. مربى از او مىپرسد كه پدرش
چه ساعتى مى خواهد كه در فروشگاه انجمن كار كند. پسر بياد مياورد كه پدرش
بايد دو ساعت افتخارى به نفع انجمن كار كند.به فكر فرد ميرود و بعد به
مربى ميگويد كه پدرش بيمار است . مربى با لبخند ميگويد كه پدرش باد به
دكتر مراجعه كند ، چرا كه تازگيها مرتبا مريض بوده است . پسر در خانه
جرئت نمى كند كه به پدرش چيزى بگويد. ولى از خوردن غذا خوددارى ميكند و
در عوض ناسزا مى شنود.پدر با شيشه عرق در دست او در اتاقى ديگر مى نشيند
و با آواز او و تغيير لحظه به لحظه صدايش پسر به خواب ميرود.
يكشنبه : پدر تا ساعت دو
بعدازظهر ميخوابد . سپس با آمدن دوستانش از تخت خارج میشود. بقيه روز را
با بازى تخته و فريادهاى بلند و خالى كردن شيشه هاى مشروب ميگذارند.
دوشنبه : پسر از جواب دادن به
سئوالهاى آموزگار خود طفره ميرود . او چيزى درباره روزهاى تعطيلىخود
ندارد كه بگويد. و با همكلاسيهاى خود نيز حرفى نميزند .او شب را از روبرو
شدن با پدر پرهيز مى كند.پدرش خسته است و با چشمانى فرو رفته.
سه شنيه. پدرش به دنبال او به
مدرسه ميايد و با صورتى شاداب تر از روز قبل با او به مركز خريد محله
ميروند . پدر براى پسرش جديدترين بازى كامپيوترى را ميخرد . شب پسر ديرتر
ميخوابد و پدرش براى او از هرزگى مادرش قصه ميگويد.
چهارشنبه پسر با خوشحالى با
دو دوست به خانه مى آيد كه بازى جديد كامپيوترى خود را به آنها نشان بدهد
ولى پدرش به آنها اجازه نمى دهد و به پسر ميگويد كه او قصد دارد كه به
تكاليف عقب افتاده
پسر رسيدگى كند . پسر اصرار
مى كند ولى پدر رضايت نمى دهد. پسر نمى فهمد كه چرا اين روز ،كه پدرش بوى
مشروب نمى دهد و در حالت عادى است، به او اجازه نمى دهد كه دوستانش را به
خانه بياورد و با گريه و قهر زير لحاف خود را پنهان مى كند.
پنج شنبه پدر عصبى و بى عوصله
است و به پسر ميگويد كه همه كارى ميتواند انجام بده، فقط اعصاب بهم
ريخته او را بيشتر تحريك نكند . اما پسر تنها است و دوستانش ديگر با او
حرف نميزنند . امروز براى انجام خواسته هايش دير است .
جمعه پدر و پسر به خريد مواد
ميروندو قرار يك شب آرام به پسر ميدهد ولى دوستان پدر با شيشه هاى مشروب
باز ميگردن و دوباره .....
ادامه دارد...