|
سيامك بهارى
کنار دستم٬ در همسایگی ام٬ سرکوچه مان٬ رو در روی من٬ خانه
دارند٬ علی محمد را میگویم٬ با مادرش زهرا٬ که شب و روزم
را چنین به هم دوخته اند٬ مدام دارند به ذهنم چنگ
میاندازند٬
قلبم را میفشرند٬ حتی توی چشمم هم سرک میکشند٬ نمی گذارند
بخوابم. دو هفته است که حال خوبی ندارم٬ مدام سرم گیج
میرود٬ دلم میخواهد هر چه ناسزا در عالم هست٬ به زمین و
زمان بگویم. از دنیا بیزارم
راستش ازشما چه پنهان٬ همین دیروز بود که با صدای بلند
گریه هم کردم. اما هرکاری می کنم حالم بهتر نمی شود. بغض
گلویم را میفشارد.
علی محمد فقط سه سال دارد٬ خانه شان در ورامین است. فلج
شده٬ در گوشه ای رها شده٬ جزو فراموش شدگان است٬ مادرش
زهرا٬ با آن چهره تکیده٬ موهای ژولیده و چشمان بی رمق و
بغض خفه ای که در گلو دارد٬ با پیکری درهم شکسته هر روز از
دست شوهرش کتک خورده است. نمیتوانی باور کنی که هنوز خیلی
جوان است و فقط بیست و یکسال دارد. کسی صدای زهرا٬ مادر
علی محمد را میگویم٬ صدای او نمی شنود٬ از کجا بشنود؟ تازه
اصلا چه فرق میکند که چه میگوید٬ وقتی صدایش شنیده نمی
شود.
خطوط چهره شان دو هفته است که شیارهای ذهن من است! زندگیش
ساده است٬ زهرا را میگویم٬ هنوز از کودکی فاصله ای نگرفته
که ازدواج کرده است٬ او تلخی زندگی اش را با سادگی رنج
آوری دارد به ماموران اداره آگاهی ورامین می گوید. او نه
اولی است و نه آخری٬ قطره ای از دریای فقر و نگونبختی است.
خبرش را در روزنامه اعتماد خواندم٬ تصویرشان اما زنده
مقابلم نشسته است.
روزنامه
اعتماد:
مرد
معتادي که نوزاد 27 روزه و جنين يک ماهه همسرش را به قتل
رسانده بود اين بار به اتهام فلج کردن پسر سه ساله اش تحت
بازجويي قرار گرفت.
چندي
پيش زن 21 ساله يي به نام زهرا به پليس آگاهي ورامين
مراجعه و عليه شوهر 33 ساله اش که منوچهر نام دارد شکايت
کرد. زهرا در حالي که به شدت مي گريست و مرتب تکرار مي کرد
از زندگي با همسر معتادش به ستوه آمده و ديگر نمي تواند
اين وضعيت را تحمل کند به ماموران گفت؛ «منوچهر
به شدت به مواد مخدر اعتياد دارد و همين مساله باعث
شده دچار اختلالات رواني شود و مشکل عصبي پيدا کند. چند
روز پيش پسر سه ساله ام به نام علي محمد در حال گريه کردن
بود که شوهرم ناگهان عصباني شد و تعادلش را از دست داد. او
به سراغ فرزندمان رفت و او را زير مشت و لگد گرفت و ضربه
يي محکم به سر علي محمد زد پس از آن پسرم بي حال شد و من
که به شدت ترسيده بوم وي را به بيمارستان رساندم. پزشکان
پس از معاينه فرزندم اعلام کردند جمجمه سر او شکسته است،
پسر سه ساله ام بر اثر اين حادثه کاملاً فلج شد و اکنون
دکترها اميدي به بهبودي او ندارند ظاهراً زماني که منوچهر
ضربه را به سر پسرم وارد کرده انگشتر در انگشتش داشته و
اين انگشتر باعث شکسته شدن سر علي محمد شده است.»
زن
جوان در ادامه اظهاراتش گفت؛ «شوهرم
سال 81 نيز پسر ديگرمان را به قتل رساند او آن
زمان هم به مواد مخدر اعتياد داشت. تازه 27 روز از تولد
فرزند اول مان مي گذشت و نوزادم مرتب گريه مي کرد من هر
کاري کردم نتوانستم آرامش کنم در يک لحظه منوچهر عصباني شد
به سراغ فرزندمان رفت و او را بلند کرد و به زمين کوبيد.
بلافاصله صداي گريه نوزاد 27 روزه قطع شد و من با نگراني
به طرفش دويدم و فهميدم او فوت شده است. آن روز خيلي
ناراحت بودم و آنقدر گريه کردم که ديگر نمي توانستم حرف
بزنم اما شوهرم کاملاً خونسرد بود و مرا تهديد کرد که حق
ندارم درباره اين موضوع با کسي صحبت کنم. من نيز از ترس وي
ماجراي قتل نوزادم را پنهان کردم. صبح روز بعد منوچهر جسد
فرزندمان را در يک پتو پيچيد و به يک قبرستان برد و در
آنجا دفن کرد.»
زهرا
افزود؛ «سال
بعد از اين ماجرا در سال 83 من دوباره باردار شدم، اميدوار
بودم اين
بار فرزندم متولد شود و خودم از او مراقبت کنم احساس
ميکردم روزنه اميدي در زندگي تيره و تارم به وجود آمده
است. شوهرم هميشه مرا کتک مي زد و از زندگي با او خسته شده
بودم اما چاره يي جز سکوت نداشتم. پس از آنکه باردار شدم
احساس مي کردم روحيه يي دوباره پيدا کرده ام و اين توان را
دارم که به خاطر بچه ام همه سختي هاي زندگي را تحمل کنم.
اما اين بار نيز منوچهر اميدم را از من گرفت. من يک ماهه
باردار بودم که يک روز شوهرم شروع به پرخاشگري کرد او آن
روز مواد مخدر مصرف نکرده و به شدت عصبي بود و سر موضوعي
بيهوده شروع به داد و فرياد کرد و به سويم حمله ور شد و
مرا به باد کتک گرفت. منوچهر آنقدر با مشت و لگد به من
ضربه زد که جنين يک ماهه ام سقط شد اما اين بار نيز به
ناچار سکوت کردم. تولد علي محمد، اميدي دوباره در زندگي ام
بود. او سه ساله شده بود پسر خيلي شيريني بود و من تمام
وقتم را صرف مراقبت از وي مي کردم تا اينکه شوهرم او را
نيز فلج کرد. پس از اين حادثه احساس کردم ديگر نمي توانم
اين شرايط را تحمل کنم و بالاخره تصميم به طرح شکايت
گرفتم.»
پس از
طرح شکايت از سوي اين زن ماموران پليس ورامين متوجه شدند
شوهر وي مردي سابقه دار است که به خاطر اعتياد مدتي را در
زندان بوده است. بنابراين گزارش هم اکنون تحقيقات از
منوچهر به خاطر قتل نوازد 27 روزه، سقط جنين همسرش و فلج
کردن سومين پسر خود آغاز شده است.
خبر سنگین تر از تلخی است٬ تردید ندارم که مات و مبهوت به
آنچه خوانده اید٬ نا باورانه نگاه میکنید! میدانم که
حالتان خوب نیست. چهره واقعی جامعه٬ زمخت و کریه٬ بیرحم و
مروت٬ خودنمایی میکند.
آنها
که در سکوتی ناباورانه تباه می شوند٬ صدا و تصویرشان و
آرزوهایشان را نمی شود دید٬ در لابلای صفحات غیرجدی
روزنامه ای با چند سطر خبر٬ بعنوان حادثه٬ از نظرها محو می
شوند. هنگامی میشود سراغشان را گرفت که درب زندانی گشوده
می شود٬ طناب داری برپا می شود و بگیر و ببندی راه میافتد.
حقیقت زندگی زهرا و نوزاد و جنین بقتل رسیده اش و کودک سه
ساله فلجش اش و حتی شوهرش٬ باهم کیفرخواست جنایتی است که
روزمرگی میلیونها مردم در جهنم ایران اسلامی را می سازد.
فجایع بیشماری که یکی پس از دیگری جامعه را در هم می
نوردد.
خبر و قتی به روزنامه اعتماد میرسد که سرویس حوادث دنبال
خبر می گردد٬ قرار نیست کسی به کسی کمک کند و یا اداره
تامین اجتماعی وظیفه اش را در رابطه با زهراها انجام دهد.
روزنامه ای می رود خبر را از اداره آگاهی ورامین میگیرد.
آنجا که ماموران اداره آگاهی دارند از منوچهر معتاد سابقه
دار تحقیقات می کنند که لابد به جرم قتل خودش را هم بکشند٬
همان منوچهری که سالها پیش نابود شده٬ همانی که دستمزدش
را چند ماه چند ماه نداده اند و یا بیکاری و نداری او را
به صف سابقه دار ها رانده است. قربانی که کیفرش می دهند تا
خیال جامعه را راحت کنند!
حقیقت در کیفر دادن منوچهر نهفته نیست! حقیقت این است که
وقتی او فرزند بیست و هفت روزه شان را به زمین می کوبد و
می کشد٬ زهرا از ترس سکوت می کند. او از چه چیز می هراسد؟
اگر زهرا جایی داشت که برود٬ اگر تامینی در کار بود٬ خیلی
پیشتر از اینها رفته بود. خیلی پیشتر از اینها نهادی که
باید جامعه را تامین کند٬ به سراغ او و نوزادش آمده بود و
آنها را در آغوش حمایت گرفته بود٬ منوچهر را به بخش آسیب
دیدگان جامعه تحویل می داد تا بهبود بیابد و سرپای خودش به
ایستد و بتواند نوزادش را صمیمانه بپرورد و پدری مهربان
باشد!
اما زهرای بی تامین٬ ناچار است٬ شب را کنار جسد اولین ثمره
زندگی مشترکش با شوهر معتادش در کنار نوزادش به صبح
برساند. زهرا چند بار به قیافه خاموش کودکش نگاه کرده٬
چندبار فکر کرده که فرزند دلبندش شاید٬ تکانی بخورد٬ شاید
باز هم گریه کند٬ شاید باز هم لبهایش بجند! همه آروزهای
مادریش همراه نوزادش یکجا٬ دود شده است. همسر خمارش درگوشه
ای از درد خماری به خودش میپیچد و ناله میکند٬ حتی نمیداند
که چه جنایت هولناکی مرتکب شده٬ به او رحمی نشده که او
بتواند حتی به فرزند خودش رحمی نشان دهد! فردای آن جنایت٬
او با خونسردی٬ میرود در جایی نوزادشان را دفن می کند. آب
هم از آب تکان نمی خورد!
حقیقت اینجا دهان باز می کند. چهره کریه بی تامینی و بی
صاحبی جامعه از هر وقت دیگری بیشتر نمایان می شود. حقیقت
این است که این نوزاد در جایی ثبت نشده٬ اصلا به حساب هم
نمی آمده٬ در نتیجه کسی هم قرار نیست سراغش را بگیرد٬
پزشکی قانونی هم در کار نیست٬ آنجا اداره آگاهی ورامین هم
وجود خارجی ندارد. بیمارستان و ماما و پیگیری وضعیت سلامت
کودک و مادر٬ اصلا به دولت ربطی ندارد! اصلا چه کشکی٬ زنی
حامله بوده٬ زاییده٬ حالا بچه اش مرده و تمام! این همه
داستان است! هزاران بار هم تکرار می شود. اگر به جز این
هم باشد٬ غیر عادی است!
زهرا هم با همان مرد که قاتل فرزندشان است زندگی میکند٬
دوباره حامله هم میشود٬ بعد در یک کشمکش تکراری دیگر٬
اینبار جنین چنان آسیب میبیند که از بین میرود. اینجا هم
دولتی درکار نیست که صاحب جنین و مادرش بشود! همه چیز به
روال عادی خودش پیش می رود. زهراها و جنین ها و نوزادان در
تصویر جایی ندارند٬ نیامده محو می شوند و در خاطر کسی نمی
مانند!
وقتی نوبت به علی محمد میرسد و او ضربه مغزی می شود٬ با
شکایت زهرا فقط ماجرا کشف میشود! وگرنه سیستمی برای دفاع
از حق کودک وجود ندارد که ماجرای ضربه خوردن و شکستگی
جمجمه را دنبال کند و کاری برای کودک بکند. سخن از جامعه
ای است که قانونی به نام حق کودک و پناه کودک و تامین کودک
در آن وجود ندارد. ضرورتش هم لوکس و تجملات است. غربی
است. تخیلی است.
علی محمد کودکی فلج است که روی دست زهرا مانده است و زهرا
مادری جوان و تنهاست که کار و شغل و تامینی درانتظارش
نیست. زهرا٬ خط فقر را تا آنجا امتداد میدهد که اینبار
خودش درجایی دیگر٬ درزمانی دیگر٬ بعنوانی دیگر٬ برای تامین
خودش و کودک فلج اش٬ مقابل ماموری دیگر در اداره آگاهی
دیگری قرار بگیرد. حقیقت این است که زهرای بیست و یکساله و
محبت ندیده و توسری خورده٬ دست کمی از کودک فلجش ندارد. او
به نوعی دیگر٬ فلج بی حقوقی جامعه است. قرار است قربانی
بعدی باشد و درصفحه حوادث برای او هم ستونی باز شود و در
نوبتی دیگر٬ باز اداره آگاهی جرمی را کشف و مجرمی را
شناسایی کند.
راه حل و پاسخ در تنبیه منوچهر نیست٬ درانتقام از موجود له
شده و مفلوکی نیست که به هنگام هوشیاری و بیداری از وحشت
واقعیات زندگی به مواد مخدر پناه می برد تا در عالم نشٸه
گی٬ اندکی خود را آرام سازد.
حقیقت در بی تامینی و استیصال جامعه نهفته است! در بی دفاع
بودن کودک بعنوان حق قانونی اش٬ در امتداد خط فقر به دره
سقوط و جهنم نابودی٬ در انفجار مهیب و تلاشی دردناک حرمت
بشر! این آن حقیقتی است که باید دگرگونش کرد.
علی محمد سه ساله و فلج٬ مقابل ما٬ خیره شده به ما٬ نظاره
گر است. نمی توانی در چشمهایش نگاه نکنی٬ مجبورت می کند٬
شب یکراست می آید و خواب را از چشمانت می رباید! به تو زل
می زند. با بی زبانی از تو می پرسد چه می خواهی بکنی؟ مادر
تنهایش را درمقابل وجدانت میگذارد و در سکوتی جانکاه بی
آنکه پلک بزند٬ از تو جواب می خواهد!
|