کودکان مقدمند

کمپین بین المللی در دفاع از حقوق کودکان


 
 
صفحه اصلی
اطلاعیه ها و پیامها
مقالات
اخبار
نشریه
بیانیه حقوق کودک
درباره ما
ارتباط با ما
 

                        کودکان سالم چگونه معلول ذهنی میشوند؟!

 

خبر این بود که یک اکیپ ١٥ نفری از یک سازمان خیره فرانسه که ٧ نفرشان از اتحادیه اروپا بوده اند قصد داشته اند که تعداد ١٠٣ کودک بی پناه را از کشور سودان به فرانسه انتقال داده  و به سرپرستی خانواده های فرانسوی بسپارند، و رئیس جمهور چاد هم با محکوم کردن آن بعنوان یک کودک دزدی آشکار، نیمی از این کودکان را متعلق به کشور چاد اعلام کرد، و رئیس جمهور فرانسه نیز در پیام هراسان و مشخصی این اقدام را شدیدا محکوم نمود۰ صدا و سیمای آمریکا ضمن اعلام این خبرها تصاویر مربوط به دستگیری همه مسئولین سازمان خیریه فرانسوی، سخنان دو رئیس جمهور، و چهره های کودکان ٣ الی ١٣ ساله ای را که تقریبا همه شان با حال و روحی هراسان میگریستند نشان میداد۰ این خبر در سه روز پیاپی هفته گذشته، از وقایع مهم روز بوده، و بلاخره بعد از اعلام اینکه (همزمان با سفر آقای سرکوزی به کشور چاد ٧ نفر از دستگیر شدگان آزاد شدند) چگونگی وضعیت این کودکان بدون هیچ نتیجه و راه حلی، از دید مردم جهان پنهان ماند۰

اما همین الان قصد دارم شما را به پشت صحنه ببرم تا باتفاق هم به چگونگی زندگی و به وضعیت واقعی این کودکان جهان وارونه نگاه نزدیکتری داشته باشیم و چاره ای بجوییم۰

اینجا یکی از مراکز بزرگ نگهداری کودکان بی سرپرست این جهان وارونه است و تمامی مجموعه ها و سالن هایش عمدتا بر مبنای جنسیت و سن کودکان بخشبندی شده اند۰ مجموعه ای که هم اکنون که باتفاق شما به درونش وارد میشویم مخصوص پسران ٨ الی ١٤ ساله است، فقط مقدمتا بگویم که یک کارشناس امور کودکان نابینا نیز بنام داود که خودشان نیز نابینا هستند دوست و همراه من میباشند و من ناچارم برای ایشان جزئیات و وقایع را شرح بدهم، لذا امیدوارم که در این همراهی، با توضیحاتم شما را خسته نکنم۰

در بیرون ساختمان این مجموعه یک حیاط کوچک اسفالتی را میبینیم که نرده بندی شده ، و در گوشه ای از حیاط و بر روی میزی کهنه نیز، دو کارتن کیک تاریخ مصرف تمام شده را میبینیم، و آقای خـیر و مسنی هم که احتمالا هدیه کننده آنهاست بر روی صندلی نشسته و منتظر زنگ تفریح و آمدن بچه هاست۰در اتاق نگهبانی و مسئولین این مجموعه نیز دو کارمند جوان و میانسالی را میبینم که قصد دارن زنگ سیاحت را بصدا درآورن۰

ــ  پسر ١٤ ساله کوتاه قدی با سرعتی غیرعادی به کیکها حمله میبره و در همان ثانیه های اول، ٨ ـ ٧ تای آنها بقصد بلعیدن حریصانه بردهان برده و خرد خرد کرده و پخش و پلا میکنه، و پسر١٠ ساله ای هم که گویی رفیق و همبازی اوست، بدون دست بردن به هیچ کیکی، مثل مرغی دانه خوار، صرفا از روی زمین و از لای دندانهای او نوک میزنه۰

ــ  سه پسر ١٢ ـ ١٠ ساله دیگری هم بنحوی کاملا هراسان وارد میشن و به کیکها حمله میبرن و هرکدامشان تا حدی که دستانشان جا میگیره چنگ میزنن، و در وسط حیاط به قاپیدن کیکهای همدیگه مشغول میشن، و بنظرم اینها نیز دوستان و رفقای یک اکیـپن۰

ــ  پسر تقریبا ١٢ ساله و قد بلندی با یک بند پوتین سیاهی وارد حیاط میشه و بدون هیچ علاقه ای به این کیکها، فقط مشغول فرو بردن بند پوتین خودش به دهانش ست و با اشتهای عجیبی آنرا میجوه و آبش رو قورت میده و بر زمین میاندازه و بازهم برمیداره و مجددا میجوه و آبش را قورت میده۰ پسر دیگری هم که هنوز ٤ـ٣ کیک پودر شده ای رو به چنگ داره،  بند پوتین او رو میقاپه و بر دهان میگیره و مجددا برویش پرت میکنه۰

ــ  پسر ١٠ ساله دیگری گویا از توالت بلند شده و یراست به وسط حیاط آمده ۰خیلی ببخشید از توضیحم، مدفوع باریکی هم از پشتش آویزونه ، و  دو همبازی تازه واردش هم مثل پاندول ساعت با آن بازی میکنن۰

ــ  اکنون دیگر حدودا تعداد ١٥ـ١٠ نفری در اکیپهای گوناگون وارد حیاط شده ان، ولی داود جان شما دست مرا بگیرین تا این کودک از توالت آمده را سریعا به داخل سالن ببریم چراکه آن پسرک قد بلند، بند پوتین خودش را گم کرده و دارد به طرف او میاید!!

ــ سلام آقا، اگه شما مسئول این بچه ها هستین اجازه بدین که این پسر را ببریم به دستشویی و کمکش کنیم و بشوریمش!

ــ  سلام، خیلی ممنون، خوش آمدین، یکی از بچه ها مسئول تمیزی اوست الان میگم میاد۰

ــ  پسر ١٥ ساله ای که گویا ارشد این آسایشگاه است بنوبه خود و با انتخاب خودش پسر دیگری را برای انجام وظایف کثیف تر این آسایشگاه برگمارده۰ ارشد، با و امر و نهی محسوسی پسر چهارده ساله ای رو که بنحو حیران و غمگینی بر روی تختش عمیقا به فکر رفته بوده بلندش میکنه، و با چند پس گردنی محکمی وادارش میکنه که او را بشوره!

ــ با باز شدن در آسایشگاه ٣٢ نفره، آنچنان بوی وحشتناکی بلند شد که بجز محل زندگی گوسفندان کوره دهات ، مکان دیگری در ذهنم تداعی نشد۰ چند پسر کم سن و سالتر و نحیف تری نیز روی تختهای سه طبقه شان معصومانه چرت میزدن۰

ــ آن پسر را هم داخل توالت نتوانستند بشورند بلکه با آوردن به حمام و با گرفتن شلنک و فشار آب، تاحدودی تمیزش کردن، و او با بلوز شلوار خیس و یونی فورم نیم دگمه شده اش،  بنحوی هراسان  راهرو باریک و کثیف سالن را دوباره به سوی حیاط ترک کرد۰

ــ در اتاق کثیف و کوچک ٩ متری نیز که نصف کف آن با موکت نازک و پاره پوره ای پوشیده بود، چند کودک کم سن و سال تری  با وسایلی که بیشتر به آشغال شبیه بودن  بنحو عجیب و غریبی بازی میکردن۰

ــ داود جان، شما همینجا وایستین، برم ببینیم اون پسر ١٠ ساله چرا اینقدر آرام آرام و پشت به دیوار جلو میاد!

ــ  سلام پسر جان، چی شده ، چرا نمیری حیاط ؟

ــ  اسم من سلمان هست، نابینام، من باید مواظب خودم باشم، نمیتونم مثل بقیه سریع بدوم وگرنه با هجومی که اینها میکنن، دست و پای سالم هم میشکنه! همیشه آخر از همه میام و اگر تو حیاط چیزی مانده باشه میخورم، ولی معمولا هم چیزی گیرم نمیاد!

ــ سلمان جان، تو بنظرم عقب مانده هوشی نیستی، از خیلی بچه های دیگر مدرسه ما هم باهوشتری، تو چرا به مدرسه نابینایان نرفته ای؟

ــ عموم میگفت که به یکی از معلمین مدرسه نابینایان خواهم گفت که بیان اینجا و تو را ببرن به مدرسه نابینایان، اما الان ده روزه که منتظرم ولی هنوز کسی نیومده۰ بعد از اینکه بابام تو جبهه تیر خورد و مرد، با مامانم ازدواج کرد و بعدا یک دختر تازه هم بدنیا آوردن، اما عموم دیگه منو قبول نکرد و مامانم هم چیزی نگفت و منو اینجا سپردنم۰  

ــ  صبر کن ببینم کیکی پیدا میکنم برات بیارم، همینجا باش۰

ــ داود جان، پسری که بخاطرش آمده بودیم همان پسری بود که تکیه به دیوار میومد،خیلی هم با هوشه، چشماشم بقدری براق و درشته که نمیشه فهمید که نابیناست۰ بیا بریم داخل آسایشگاه و این دو کیک نسبتا سالم رو هم براش بده ، و شما بشنین حرفاتونو بزنین، منهم ببینم اون پسری که هی پس گردنی میخورد، و او را مامور شستشو و کارهای کثیف اینجا گماردنش، کیه!! او هم بنظرم اصلا معلول ذهنی نمیاد۰

ــ سلام جلیل جان، درست میگم، اسمت جلیل هست، نه؟! ناراحتم که اون ارشد آسایشگاه اینقدر جلیل جلیل گفت و توهینت کرد و کتکت زد، اسم منهم ناصر هست ، من معلمم و دوست بچه هام، با من راحت باش، برات چه کمکی میتونم بکنم؟ مشکلت چیه؟!

ــ آقا ناصر الان زنگ میخوره و باید سریع بگم۰ من کلاس سوم راهنماییم، معدلم هم همیشه بالا بوده ، همیشه نفر دوم کلاسمون بودم، مخصوصا ریاضیم خیلی خوبه خیلی هم علاقه دارم، اما ما یه خواهر برادر دوقلو هستیم، خواهرم هم مثل من درساش خیلی خوب بود اما الان تو اونیکی آسایشگاهه۰ دو خواهر و یک برادر کوچکتر هم داریم۰ هفته پیش بابام منو اینجا آورده ، خواهرم هیچوقت قبول نمیکرد که روسری سر بکنه و تو مدرسه شون هم همیشه  ازش شکایت میکردن و بابامو میخواستن، و مامان و مخصوصا بابام هم همیشه او را میزدن، و منهم همیشه از خواهرم دفاع میکردم و جلوشون میاستادم۰الان سه هفته شده که  خواهرمو اینجا آوردن، و بابام میگفت که چون در اینجا هم روسری سر نکرده، موهاشو از ته زدن و مثل پسرا شده ۰ دلم براش یذره شده۰ و شدیدا نگرانشم۰ منهم تو خونه هی اعتراض میکردم و میگفتم که اگه شیوا رو نیارین خونه، منهم میرم پیش اون، بابام هم گفت که باشه، تو روهم  میبریم پیشه اون، و من فکر میکردم که شوخی میکنه ولی الان یکهفته ست که منو هم به اینجا تحویلم دادن و از درس و مدرسه و همه چیم انداختن، و شیوا رو هم هنوز ندیدم، میگن که اینجا سالنهای پسرا از دخترا جدان۰ مثل اینکه شیوا رو تو سالن ٣ نگرشون میدارن، بابام هم میگفت سالن ٣، این نگهباناهم میگن تو سالن ٣ یک دختر سر تراشیده هست۰

ــ چیزی خوردی؟ گرسنت هست؟

ــ توی این یهفته خیلی لاغر شدم ، بابام دکان لبنیاتی داره، ما به ماست و پنیر و مواد خوب عادت کرده بودیم اما با چیزایی که اینجا میبینم دیگه دلم به غذا نمیاد، توهینها و کتکهای این ارشد سالن هم روحمو خیلــی خــراب کـــرده،عـــذابـــم میـــده۰ ببخشیـــد که شما را هم گـــریــــوندم، گـــریــه مــن برای این کتکا و توهینا نیست، برای مدرسه خودمم نیست، فقط برای خواهرم شیواست، شما اگر میخواهین به من کمک کنین خواهش میکنم به او کمک کنین۰ هم قد و همرنگه منه اما دیگه نمیدونم چقدر لاغر شده! او همیشه شاگرد اول کلاسشون بوده۰ آقا ناصر، من باید برم، مثل اینکه وقت سیاحت تموم شده و باید حیاط و سالن رو تمیز کنم۰ هرقت جلوی توهینها و زدنهای این ارشد سالن میایستم، این مسئول و نگهبان اصلی سالن هم از او طرفداری میکنه، بار اول زمانی که ارشد منو زد منهم اونو زدم ، بعدش دوتایی افتادن تو جونم منو بدجوری زدن۰ اون نگهبان جوانتر تازه اومده اینجا، از او ناراحتی ندارم۰من باید برم، لطفا به خواهرم کمک کنید، خیلی نگرانشم۰  

ــ سلمان جان، کمی خیالت راحت شد؟ دیدی بالاخره معلمتون میاد سراغت؟ در اون مدرسه اتاق درس و خوابت هم خیلی راحت تر از اینجاست ، سه وعده غذای خوبی هم بهتون میدن ، الان تونستی چیزی بخوری یا نه؟ داود جان، شما هم تونستین با سلمان صحبت کنین؟ مدیر سالن میگن وقت ملاقات تموم شده، میگن باید بریم!

ــ بله، آقا ناصر، کیک ها رو با آقا داود با هم خوردیم۰قول دادن که سه روز دیگه بیان منو ببرن مدرسه۰ از اینجا راحت میشم، خیلی میترسیدم۰خیلی ممنونم تنها دوست من اینجا همون جلیل هست۰غایمکی خیلی خیلی کمکم میکنه۰

ــ بله ناصر جان، منهم مثل شما، سلمان رو پسر خیلی باهوشی میبینم۰ خیلی هم مهربانه۰

خب، سلمان جان، تو هم از خودت مواظب باش، زیاد هم مواظب باش، امروز که پنجشنبه است هیچ، گذشت و تموم شد، جمعه هم تعطیله، شنبه هم با آقا مدیر مدرسه صحبت میکنم، ولی حتما برای یکشنبه خودتو آماده کن۰از آقا ناصر هم ممنونم که منو پیش تو آوردن۰ بریم از آقا نگهبانا هم خداحافظی کنیم و بریم۰

ــ داود جان، از همین چند برخورد کوتاه و کم فرصتی که با این بچه ها داشتیم، براحتی میشد فهمید که بسیاری از این بچه ها بیشتر بدلیل دوری از خانواده و مدرسه و زندگی طبیعی شان بوده، و بدلیل زندگی تحمیلی و طولانیشان بوده، آنهم با اینچنین موادغذایی ناجور و شرایط بهداشی ناسالمشان بوده که اینجور معلول ذهنی شده اند۰ازطرفی در خود همین یکساعت هم، من بچه هایی با وضع هوشی سالم کم ندیدم۰ اگر خود ما رو هم مدتها همینجا ولمون کنن صد در صد مثل بعضی از بچه ها دیونه میشیم۰

اتوبوس از دور داره میاد، منو سفت بگیر کمی تند بریم و به صف برسیم، بعد با خیال راحت میشینیم، اونوقت تو از سلمان میگی که چطور دیدیش و موضوع و داستانش چی بوده، منهم از جلیل و شیوا میگم که چه اوضاع دردناکی بر زندگی این جامعه و این کودکان میگذره۰ای کاش بتونیم به پرونده و داستان زندگی تک تک اینها دست ببریم، و به آنهایی که با سرعت بیشتری میشه از این جهنم لعنتی خلاصشان کرد، و با تامین زندگی نسبتا سالم تر و بهتری میشه نجاتشان داد  یاری برسونیم۰صب کن وایستیم تو نوبت۰

ــ بله، درسته که جهنم واقعی درواقع همین نظام سرمایه و همین جهان وارونه ست، و هزاران و ده ها هزار مجتمع بهزیستی و بدزیستی در همین تبریز و اینجا و آنجای جهان وجود دارن، و در خود همین جامعه ایران خودمان هم بعد از ٨ سال جنگ با عراق و بعد از اینهمه زلزله و فقر و فلاکت و غیره ، بهزیستیهای متعددی گسترش یافته ان که مشقات  و بدبختی از سر و کول همه شان بالا میره، اما با همت نهاد های اجتماعی و مردمی، و با شیوه های گوناگون و مردمی بویژه با فشار آوردن به سازمان ملل نیز میتوان بخشی از این میلیونها کودک آواره در قاره های آفریقا و آسیا و غیره را که همگی درحال مریضی و معلولیت و مرگ بسر میبرن بدرجاتی نجاتشان داد ۰ راستی گفتی شیوا!! شیوا دیگه کی بود ؟! جلیل رو منهم شنیدم، همون بود که کتکش میزدن اما کدومشون بود که دختر بود؟

ــکمی برو جلو تر<و سه چهار نفر بیشتر نمونده،  باید مثل همین سلمان که بلاخره پیداش کردیم به سراغ شیوا هم بریم ، هرطور شده میرم پیداش میکنم۰کافیست که یک دو تا از دوستان و خانم های نابینا را با خودمون همراه کنیم۰ نوبتمون رسید برو بالا، بشین همین دو صندلی پشت پله ها، هردوش هم خالیه، داستان این دوقلو و شیوا  رو هم صحبت میکنیم!  این شیوا باید شخصیت مهمی باشه!!

 

ناصر احمدی  07 ۰ 11 ۰ 06  

 


Bank giro:5080-2065

post giro:128012-2

www.barnenforst.com

barnenforst@hotmail.com  

0046-70-852 67 16 

www.childrenfirstnow.com  

childrenfirstnow@hotmail.com

+001 416 737 9500 

 

صفحه اصلی  |  درباره ما  |  اخبار  |  ارتباط با ما  |

Copyright © Children First Now Org | Designed by childrenfirstnow@hotmail.com