|
بیاد
5 دست و پای قطع شده زاهدان
بیاد 50 ــ 40 دانشجوی زندانی
ــ سلام سالار جان،
در این سوز و سرما از آنطرف شهر
تو زود تر از معلمت اومدی!!حتما علاقه بیشتری به درس و
پیشرفت داری، شاید هم مثل بعضی ها عاشق رفاقت و ارتباطی!!
از گرما و گیرایی دستت هم همین را میفهمم۰
ــ منهم سلام میکنم و خوشحالم
که میبینمتان۰بنظرم هر دو درسته، هم رفتار آنروزتان توی
انتخابات نابینایان برایم مهم بود که دوست داشتم از نزدیک
میدیدم و به عمویم هم تعریفش کردم و هم میخواهم که امسال
را هم مثل پارسال کمی بیشتر تلاش کنم و دو کلاس را در
یکسال بالا برم، شما اگر کمی تو درس ریاضی کمکم کنید آنوقت
سال اول نظری را هم خوب شروع میکنم۰
ــ کجای رفتار من برایت مهم بود
که مرا انتخاب کردی و اینهمه راه را هم تو این سرما تنها
آمدی؟!
ــ نابیناهای مادر زادی با
نابیناهای دوره جنگ که اغلبشان هم ظاهرا بسیجی شده اند
تفاوت زیادی دارند۰ اگر 100 ورق کاغذ 4A برای ما فرضا 100
تومان هزینه میبرد برای آنها یک تومان درمیاد۰ اگر یک
دستگاه تایپ و کپی نابینایی برای ما 5000 تومان خرج
برمیداره برای آنها 50 تومان تمام میشه، برای امکانات
ورزشی و درسی و اجتماعی و چیزهای دیگر هم حرف آنها خیلی
بیشتر برو داره تا حرف ما۰ آنروز اگر شما نبودید حق ما چند
هزار نابینای شهر 2 میلیون نفری در قبال آن دویست و خرده
ای نفر نابینای معلول جنگی کاملا پایمال میشد و رهبری
جامعه نابینایان این شهر بدست انجمن کوچک آنها میافتاد، و
آنوقت بودجه سالانه ناچیز مان هم طور دیگری صرف میشد۰
البته اغلب ما خوب درک میکنیم که بسیاری از آنها هم بقولی
با چشم دل میبینند ولی دولت از طریق آنها روزگار سیاه ما
را هر روز بیشتر از روز قبل سیاه تر میکند!!
ــ چه جالب شرح دادی، مرسی
واقعا۰ حالا آگر حرف دیگری نداری وقت را تلف نکنیم و بریم
سر درس مان۰ البته از فردا دیگر لازم نیست که اینهمه راه
را بیایی۰ آخه محله شما در آنسوی شهر کجا !! مرکز بهزیستی
در اینجا کجا!! بلکه همین امروز آدرس دقیق منزلتان را میدی
و من میام آنجا۰
ــ آقا ناصر من امروز نیاز دارم
که بحث فیثاغورث و مسئله قرینه ها را برایم کمی روشن تر
توضیح بدین۰ کتاب و دفتر و همه چیز هم آورده ام۰
ــ سالار جان، این درس قرینه
بحث پیچیده ای نیست، بیا همین الان فورا تمامش کنیم و
بگذاریم کنار۰ بعد بریم سر مسائل دیگر۰در همین اتاق
بایگانی که مسئولش هم عموی خودت هست یک کمدی هست با شیشه
های آینه ای۰ دستت را بده من بلند شو بیا در یکمتری روبروی
این آینه ها بایست، اینجا میتوانم ساده تر توضیح
بدم۰کاپشان و شال و چترت را هم بگذار روی همان صندلی کنار
خودت ۰
او که
معمولا برای بلند شدن و راه رفتنش با تمرکز خاصی اقدام
میکرد، کمی این پا و اون پا کرد و بلند شد۰
ــ چرا اینجور راه میری سالار
جان؟! چرا اونجوری بلند شدی؟! پات درد میکنه؟!
ــ نه! چیز مهمی نیست۰ من عادت
دارم کمی یواش حرکت کنم۰
ــ آخه اگر چیزی نیست چرا باید
اینجور حرکت کنی؟!
ــ امیدوارم ناراحتتان نکنم،
چون دورادور شنیده ام که شما نسبت به معلولین خیلی حساسید۰
پاهای من مال خودم نیستند آقا ناصر، هردو از زانو
مصنوعیند۰
شنیدن این
جمله از نوجوان 13 ساله ای که هر دو چشمش نابینای مطلق بود
سنگینی خاصی داشت۰
ــ خب!!! میتونم ببینم؟!!!
سالار نشست
رو صندلی و بند چرمی هر دو پا را باز کرد و بانداژ محافظش
را هم کنار زد، و بعد هردو پای مصنوعی را درآورد و داد دست
معلم کمکیش و گفت "بفرمایید" و دو نیم زانوی سر گرد و لختش
هم همچون دو رفیق همسنگر پرتجربه ای جفت هم با لبه صندلی
مماس شدند!!
ــ بیا بپوش سالار جان ، مرسی
که حقیقت را به من نشان دادی۰وقتی پوشیدی و تمام شد،بلند
شو میخوام یک چیزی درگوشت بگم۰
او بند
پاهایش را بست و بلند شد و ایستاد۰معلمش هم محکم بغلش کرد
و در آغوشش فشرد و بنحوی عمیق و سریع گریست و تمام کرد و
بارامی درگوشش گفت،
ــ این فقط تو نیستی که از دور
متوجه رفتارهای من بودی منهم نم نمک جلب ارزشهای تو شده
بودم۰از حالا دیگر تو هم نزدیکترین دوست و رفیق من هستی۰من
واقعا به تو افتخار میکنم، سعی کن مرا مثل دوستات صدام
کنی۰ بنظرم امروز بحث قرینه و فیثاغورث و ریاضی را ولش
کنیم، فردا کمی زودتر میام و نمیگذارم عقب بمانی و به
درسهای دیگرت هم میرسم نگران نباش، حالا بشینیم و داستان
این دو پا را همین الان برایم تعریف کن۰
ــ ما تازه به شهر آمده بودیم و
در پایین کوه زندگی میکردیم۰بابام تو کبریت سازی کار میکرد
و هنوز مثل خانواده عمو و زن عمویمان خانه درست حسابی
نساخته بودیم۰ داداشم اکبر 4 ساله بود و من هم 2 سالم بود
و لیلا خواهر 6 ماهه مان هم کنار ما خوابیده بود۰ مامانم
داشت نون میپخت و ما هم همان اطراف بازی میکردیم۰ یکدفعه
مامانم منو سپرد به داداش بزرگم و به او گفت " اکبرجان، از
سالار و لیلا مواظب باش تا این چند تیکه لباس بچه را تو
چشمه بشورم و زود برگردم" و رفت۰ من داشتم در آن اطراف
بازی میکردم که یکدفعه افتادم تو تنور، و داداشم هم
نتوانست کمکم کند و همین شد که تا برگشتن مامانم گریستم و
سوختم۰ مامانم میگفت، " زمانی که از تنور در آوردمت، تا
بیام دست پا کنم و بچه 6 ماهه را هم به کسی بسپارم و قاطر
و اسب و ماشینی پیدا کنم خیلی طول کشید۰ تو بیمارستان هم
همه دکترها گفتند که الان دیگه دیر شده و باید پاها را از
زانو برید و عمل کرد"۰ هیچی دیگه، داستان من همین بود۰
ــ سالار جان، ولی هیچ میدونی
که ظاهر چشمان تو خیلی براق و قشنگند!! اگر کسی از قبل تو
را نشناسد هرگز نمی فهمد که نابینایی! حالا اگر از ظاهر
قضیه بگذریم بنظرم این قدرت و نیروی زندگی و بودن و شدن
بسیار خلاقی که در تو میبینم از آن هم باشکوهتر و قشنگتره۰
راستش من الان میفهمم که چطور شده که تو بتنهای 4 سال
تحصیلی و مدرسه را در دو دور پشت سر هم در دو سال طی کرده
ای آنهم با نمرات عالی!! میدانستم پشت آندرجه از قدرت و
همتی که نشانه ایش را میدیدم نیروی شگرفی خوابیده اما دیگه
اینجاشو فکر نمیکردم، شاید هم چیزهای عمیق تر از این آن
پشت پشتهاست۰
ــ راستی هیچ میدانی که معمولا
معلولینی که برخی اندامهایشان را از دست میدهند به دو
گرایش غالب و مغلوب بالنده و میرنده دوچار میشوند؟ یعنی یا
مابقی اندامهایشان تحت رهبری یک گرایش شکست خورده و منفی
ای قدرت دفاعیش را از دست میدهد و کارکرد اندامهای سالم
باقیمانده اش هم بمرور از هم گسسته تر و آسیب پذیر تر
میشوند روز بروز تحلیل میرود و گوشه گیرتر و منزوی تر و
مریض حال تر و افسرده تر میشود، و یا اینکه یک نیروی
افقمند و قوی ای همبستگی بقیه اندامهایش را بعهده میگیرد و
فرد معلول بطور بالنده ای زندگی بسیار خلاقی را دنبال
میکند، و در موارد بسیاری هم دیده شده که این تیپ معلولین
زمینه نبوغ پیدا میکنند، و آنوقت اگر جامعه و محیط
اطرافشان هم کمی استعدادش را داشته باشد حتی تا حد یک
نابغه تاریخی میتوانند رشد کنند۰در مخابرات همین شهر
خودمان نابینایی میشناسم که ٢٥٠٠٠ شماره تلفن را حفظ است!!
داستان خانم هلن کلر را هم که حتما خوانده ای!! خود آقای
بریل را هم که بهتر از من میشناسی که با اختراع همین خط
نابینایی (خط بریل ) دریچه دنیای نوشتن را بروی نابینایان
جهان چگونه گشود!!
ــ سالارجان، ما همین مکانیسم
را در درون یک خانواده یا یک نهاد و یک سازمان اجتماعی هم
که عضو مهمی از جمعشان را از دست داده باشند میتوانیم
ببینیم، یعنی آنموقع نیز یکی از همین دو حالت بالنده و
میرنده رخ میدهد بدین معنی که یا رهبری افراد و اعضای باقی
مانده خانواده و سازمان و غیره بدست یک نیروی شکست خورده و
منفی میافتد، که آنوقت دیگر بمرور از هم گسسته تر میشوند
و هرکسی ساز خودش را میزند، و در ادامه چنین روندی هم
سرآخر کار همه شیرازه آن خانواده و سازمان از هم میپاشد، و
متقابلا در حالت مثبتش هم یک نیروی سالم و افقمندی رهبری
بقیه را بدست میگیرد و رشته های پیوند این اعضا را بهم
میبافد، و بدینصورت بیش از پیش هویت مییابند و متحد
میگردند، و درنتیجه، نه تنها تک تک اعضای باقیمانده با
اعتماد بنفس بیش از سابق تلاش میکنند بلکه کل جمع خانوادگی
و سازمانیشان مقاوم تر و موثرتر از پیش دوام میابند۰
ــ همین مکانیسم در عرصه
اجتماعی و وسیعترش نیز صادق است بطوری که برای مثال اگر
خود جامعه ژاپن را درنظر بگیریم میبینیم که تنها جامعه ای
که قوی ترین زلزله ها و منهدم کننده ترین و سوزاننده ترین
آتشفشانها آنجا اتفاق افتاده بود و از همه وحشتناکتر آن دو
بمب آمریکایی هم بر روی همان مردم آزمایش شده بود، که در
شهر هیروشیما 80000 نفر و در شهر ناکازاکی هم 40000 نفر در
آن واحد سوختند و دود شدند، اما همانطور که دیدیم کمر آن
مردم نشکست و افسرده هم نشدند بلکه با قدرت نوین تری و با
تحرک تکنولوژیکی و اقتصادی قوی تری سر بلند کردند۰هم اکنون
نیز میبینیم که حتی رقیب اقتصادی برای خود آمریکا محسوب
میشوند۰ اگر چه نظام اقتصادی و سیاسی ژاپن هم همان نظام
سرمایه داری است ولی منظورم اینست بعد از آنهمه آسیبها و
معلولیت، از نظر روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی به جامعه
و مردمی منزوی و میرنده بدل نشدند۰
ــ در همین جامعه بشدت سرکوب
شده و فقیر خودمان هم میبینی که چطور مردم و جوانان محروم
و ستم دیده هرروز به بهانه پیروزی و شکست فوتبال، و به هر
بهانه دیگری با تظاهرات پی در پی شان رژیم جمهوری اسلامی
را مستاصل کرده اند۰ از همان 18 تیر و واقعه 10 روز پیش
دانشگاه تهران تا کنون بطور مدام شاهدیم که چطور خاتمی را
بهانه کرده اند و بنیان این رژیم را بلرزه درآورده اند، و
مطمئن باش که طولی نمیکشد که همین کارگران و همین مردمی که
انقلاب ٥٧ شان را بنحو وحشتناکی سرکوب کردند و زندگیشان را
بیش از پیش بیغما بردند چگونه با یک رهبری بالنده و درستی
بساط رژیم و سنتهای مردسالاری را برای همیشه جارو میکنند و
برمی چینند، و آنوقت مثل روز روشن است و خواهیم دید که
همین مردم و همین کارگران و جوانان و زنان و معلمان و
دانشجویان و همین مردم بشدت آسیب دیده پرچم انقلاب با شکوه
و آزادی و برابری را در سراسر جهان بلند خواهند کرد، و
دنیای بهتر و زندگی شاد و آزاد و برابر و مرفه را آنهم نه
تنها برای ایران بلکه برای کل منطقه خاورمیانه و برای
تمامی جهان نوید خواهند داد۰
ــ سالار جان، میخواهم بگویم که
من تمام نشانه های یک انسان قدرتمند و بشر دوست را حتی
بسیار فراتر از خود آقای (بریل
نابغه) در شخصیت منحصر بفرد تو و صدها امثال تو
میبینم۰ اینرا از من بشنو و خودت هم رویش مطالعه کن و از
خودت بیشتر مواظب باش۰ نظر خودت چیست؟ آیا اساسا ربطی بین
داستان خودت با ایندرجه از علاقه علمی و آموزشی که داری، و
ایندرجه از پشتکار و استواری و پایداری که برای ادامه حیات
نشان میدهی میبینی؟
ــ ناصر جان، میبخشید، خودتان
گفتید که مثل دوست صدایتان کنم و راحت باشم،من تابحال هرگز
مجال فکر کردن به این موضوع جالبی که شما شرح دادید نداشته
ام بلکه همواره و همیشه فراتر از خودم متوجه حال و هوای
همین خواهرم لیلا بوده ام۰ بعد از دو واقعه جانگداز دیگری
که امروز دیگر نمیخواهم راجع به آنها هم حرف بزم در هرکدام
آن حادثه ها، هم بابا و هم مامانمان را از دست دادیم و
برادر بزرگمان اکبر هم بخاطر دعوایی که سر خواهرمان با عمو
و زن عمویم کرد برای همیشه ناچار شد و گذاشت و رفت، و من و
لیلا و البته بیشتر لیلا گرفتار زندگی تنگ و تاریک و تلخی
شدیم۰در همه این سالها عمو و زن عمویم نگذاشتند که لیلای
ما درس بخواند و با دوستان مدرسه و محله اش همبازی باشد
بلکه تمام شب و روزش را در منزل و در اتاقی تنهاست و فقط
برای آنها قالی میبافد، بطوری که حتی خود منهم حق ندارم که
بیشتر پیشش بروم و ببینمش۰ حالا که شما مرا بهترین دوستتان
شمردید امیدوارم با کمک هم بتوانیم برای مدرسه لیلا چاره
ای پیدا کنیم۰
ــ عــجــب!!! واقعا عــجــب!!!
باشه سالار جان مواظب خودت باش، و از فردا همین موقع ها
منتظرم باش۰اگر بموقع نرسیدم نگران نباش، مطمئن باش که تو
راهم۰عمویت هم داره میاد، اگر راجع به امروز پرسید بگو که
آقا ناصر گفت که من بخاطر عموی تو پولی نمیگیرم و بگو که
درس امروزمان هم خوب پیش رفت۰
ــ خیلی ممنون۰ منهم امروز
احساس گرم و خاصی دارم، شما هم از دختر کوچلویتان مواظب
باشید، آنروز دیدم که دست دو خانم نابینا را گرفته بود و
توی سالن ها اینسو و آنسو میگرداند۰
امروز بعد
از 7 سال سالار و لیلا 18 ساله و 20 ساله اند۰ سالار جزو
یکی از همین دانشجویان "آزادی و برابری" خواه بوده و شعار
"رفقای ما را آزاد کنید" را بلند کرده بودند و لیلا نیز از
دختران فعال آزادیخواه همین نسل است۰ زمانی که لیلا جریان
دست و پای 5 جوان زاهدانی را شنیده بود گفته بود که
"دختران بسیاری سراغ دارم که الان بیش از 10 سال است که
قوانین مردسالاری و اسلامی دست و پای آنها را بنوعی از بیخ
و بن بسته و به همین دارهای لعنتی قالی زنجیر کرده است و
بال و پرشان را در هم شکسته است"۰ داداشش سالار هم با
شنیدن 5 دست و پای بریده شده زاهدانی گفته بود " آرزو
میکنم تک تک آنها را در آغوش بگیرم و درگوششان بگویم که ما
عمیقا باهم همدردیم و مرا هم عمیق ترین دوست خود حساب کنید
و بدانید که اکنون دیگر زمانش فرا رسیده است و بال و پر
این رژیم و این ستم مردسالاری و این نظام سرمایه را درهم
خواهیم شکست"۰
ناصر
احمدی 08 ۰ 01 ۰
21
|