کودکان مقدمند

کمپین بین المللی در دفاع از حقوق کودکان


 
 
صفحه اصلی
اطلاعیه ها و پیامها
مقالات
اخبار
نشریه
بیانیه حقوق کودک
درباره ما
ارتباط با ما
 

خانه من كجاست؟

   فاطمه كلوانى

 

سال ٥٩ بود دو سال از انقلاب ميگذشت اما مردم همچنان در شرايطى بدتر از قبل بسر مى بردند. جامعه كلا در يك بلاتكليفى و در يك كشاكش قرار داشت. از يك طرف مردمى كه زندگى بهترى را بعد از انقلاب انتظار ميكشيدند هر روز فقيرتر ميشدند و از طرف ديگر جريانات اسلامى به سركردگى خمينى براى گرفتن قدرت و تثبيت خود از هيچ جنايتى بر عليه جوانان معترض و زنان كوتاهى نميكرد و سركوبها هر روز بيشتر وسعت پيدا ميكرد. در اين شرايط بود كه جنگ ايران و عراق شروع شد. جمهورى اسلامى بحق اين جنگ را نعمت آسمانى براى تثبيت خودش خواند، رژيم توانست با حربه شرايط جنگى جامعه را ساكت كند و به عقب براند اما در مقابل مردم و بويژه كودكان و بخشهاى ضعيف جامعه در ميان اين دو رژيم هار نابود شدند.

                      اينجا داستان زندگى مادرى را دنبال مى كنيد بنام زهره. زنى ٢٠ ساله كه حامله است و به همراه پسر يك ساله اش در شهر آبادان محاصره شده اند. زندگى زهره و كودكانش تنها يك نمونه از هزاران موردى است كه در آن شرايط جنگى وجود داشت هر چند كه قلم از بيان آن همه مشقت، آن همه فشار روحى و جسمانى عاجز است اما سعى ميكنم كه خطوط وار آنها را بيان كنم. 

                      زهره هنوز طعم زندگى در جوانى را نچشيده بود كه در ١٨ سالگى صاحب پسرى شد، هنوز   تجربه كودك اول را پشت سر نگذاشته بود كه كودك دوم را حامله شد. آنها در آبادان زندگى ميكردند درآمد چندانى نداشتند و آن درآمد ناچيز هم با زحمات خود زهره تامين ميشد. شوهر زهره هم در دنياى خيالى خود سير و سياحت ميكرد و بارى از زندگى را بر عهده نداشت، كلا با غيبت هاى طولانى اش نقشى در زندگى خانواده جز دردسر نداشت. جنگ مدتى بود كه شروع شده بود، آنهايى كه پولدار بودند و وضع زندگيشان خوب بود مدتها بود كه آبادان را ترك كرده بودند و آنهايى كه در شهر مانده بودند همگى از طبقات زحمتكش و فقير بودند و يا هيچ آشنا و فاميلى در شهرهاى ديگر نداشتند. ابتدا همه فكر ميكردند كه جنگ زودگذر است و بزودى در مرزها پايان مى يابد اما بسرعت جنگ همه جا را گرفت و مردم غافلگير شدند. خرمشهر و آبادان زير بمبارنهاى شديد قرار داشت،  همه در زير زمينها و يا در گودالهايى كه در وسط خيابانها حفر كرده بودند بسر مى بردند. زهره با كودكش هم در اين شرايط وحشتناك گير كرده بودند. هيچ خانه سالمى ديده نميشد و كلا ماندن در خانه ها ناامنتر بود. جاده هاى خروجى شهر نيز در تير رس نيروهاى عراقى قرار داشت و هيچ رفت آمدى در اين جاده ها صورت نميگرفت و يا بندرت انجام ميشد. زهره حامله با كودكى يكساله هفته ها در اين وضعيت انتظار مى كشيدند تا روزنه اى باز شود و بتوانند با هر ريسكى كه شده از آبادان خارج شوند. صداى انفجارهاى مهيب و مداوم، صداى آژير آمبولانس ها، صداى زوزه موشكها و خمپاره ها لحظه اى تمامى نداشت، خيابانها محل رفت آمد تانكها و ماشين هاى ارتشى بود، صدها كودك رها شده و بى سرپرست، بدون خانه و بدون غذا در گوشه و كنار شهر بدنبال امنيت و غذا بودند.

درست روزى كه عراق خرمشهر را تصرف كرد مردم زيادى در جاده اى كه به اهواز منتهى ميشد پاى پياده سعى داشتند از آبادان دور شوند، زهره و پسرش هم هيچ راهى جز رفتن نداشتند. خوشبختانه مينى بوسى ايستاد تا تعدادى را سوار كند زهره و كودكش سريعا سوار شدند. نيروهاى نظامى رژيم نمى گذاشتند كه مردان و جوانان شهر را ترك كنند، با فحش و حتى به زور جوانان را از مينى بوس پياده ميكردند و به جبهه ها ميفرستادند. 

اينگونه بود كه زهره و پسرش آبادان را به قصد اهواز پيش سر گذاشتند اما هنوز چندكيلومترى را طى نكرده بودند كه چندين گلوله خمپاره در اطراف مينى بوس منفجر شد، مينى بوس با تكانهاى شديد در حال خارج شدن از جاده بود كه خوشبختانه توانست به راه خود ادامه دهد. همه مسافران مينى بوس مرگ را در يك قدمى خود ديدند.

به اهواز رسيديم.

ادامه دارد

 


Bank giro:5080-2065

post giro:128012-2

www.barnenforst.com

barnenforst@hotmail.com  

0046-70-852 67 16 

www.childrenfirstnow.com  

childrenfirstnow@hotmail.com

+001 416 737 9500 

 

صفحه اصلی  |  درباره ما  |  اخبار  |  ارتباط با ما  |

Copyright © Children First Now Org | Designed by childrenfirstnow@hotmail.com