English | Swedish | Kurdish

 
صفحه اصلی | اطلاعیه ها | مقالات | اخبار | نشریه | درباره ما | ارتباط با ما

 
 
صفحه اصلی
اطلاعیه ها و پیامها
مقالات
اخبار
نشریه
بیانیه حقوق کودک
درباره ما
ارتباط با ما
مقالات

آرشیو

 

زخمهای پنهان
سیامک بهاری

از من قول گرفته است که اسمش را نگویم٬ رازش را فاش نکنم٬ فقط من بدانم و او. منهم از او قول گرفته ام که راستش را که گفتم٬ رازش را که فاش کردم با اسم دیگری و زمان و مکان دیگری بگویم. اینطوری با هم کنار آمدیم! او شاید رازی شد٬ من اما التهاب درونم زبانه کشید!

همین چند وقت پیش٬ صبح زود که از کار برمیگشتم و نگاه خسته ام فقط انگار جایی برای خوابیدن را دنبال میکرد٬ دیدمش! با قدی متوسط و نازک اندام٬ پاهای لاغر و اسکلتی٬ چشمان گود افتاده٬ اما تیز و هراسناک٬ خودش را مخفی کرد و چیزی سیاه رنگ را با سرعت در کیف قهوه ای رنگش فرو کرد٬ دستی به موهای سیاه و نسبتا بلندش کشید و دولا شد که جورابش را مرتب کند که مرا دید!

 هنوز در بسته بود و من که رهگذر هر روزه این خیابان بودم٬ بی اعتنا به مدرسه ای که هر روز صبح قبل از اینکه قیل و قالی به آن جان بدهد٬ خسته و خواب آلود از کنارش می گذشتم٬ نتوانستم به راهم ادامه دهم٬ این چه بود٬ چرا او چنین ترسید٬ این ساعت صبح که مدرسه باز نیست٬ چرا چنین نگاهش را از من پنهان کرد٬ اصلا چقدر قیافه اش آشناست! نه ٬ نه نمی شناسمش٬ اما بی اختیار کمی مکث کردم و برگشتم٬ خودش را جمع کرد و کم مانده بود که پابه فرار بگذارد.

به سوٸدی گفتم٬ سلام دختر کوچولو٬ مدرسه هنوز باز نشده٬ چه زود اومدی! با سر انگار که بخواهد جواب بدهد٬ و با جشمانی که ترس ازآن فوران میکرد٬ خودش را عقب کشید و خیره به من زل زد! نمیدانم لبخند روی لب داشتیم یا نه٬ نمیدانم کاری کردم که نترسد یا نه٬ فقط یادم هست که آرام گفتم٬ به کمک احتیاج داری؟ فقط سرش را تکان داد که نه! به نظرم ایرانی امد٬ به فارسی گفتم٬ فارسی بلدی؟ سرش را تکان داد و آرام گفت٬ افغان استم! این کلمه میتوانست برای من٬ من خواب آلود کلید باشد! اما نگرفتم!

چرا اینقدر زود اومدی مدرسه؟ درجواب شانه هایش را بالا انداخت. طوری شده؟ می خوای من کمکت کنم؟ با ترس گفت: به بابام میگی؟ اینو یادم هست که لبخند زدم و گفتم من که فضول نیستم به بابات بگم٬ مگه چیکار کردی که به بابات بگم و کیف بغلی ام را درآوردم و عکس دخترم را به اونشان دادم٬ گفتم نیگا کن٬ این دختر منه٬ من خودم بابام! دخترک با دقت به عکس نگاه کرد و چنان با حسرت گفت خوش به حالش که انگار تمام بندهای توی دلم برید! گفتم: دخترم مثل تو خوشگله٬ تو چند سالته٬ با لهجه قشنگی گفت میشم سیزده. اسمشو پرسیدم و اینکه خونه اش کجاست و پدرش کیه و چیکار می کنه.

گفتم بهم میگی اون چی بود گه گذاشتی تو کیفت؟ بازهم ترس پرید تو صورت استخوانی و بی رنگش.

 پرسید: تو دیدی؟ گفتم آری دیدم٬ گفت٬ خوب همون بود. منم گیر افتادم٬ که چی بگم!؟ گفتم چرا قایمش کردی٬ سکوتی طولانی و راز آلود و بعد نگاهی غمگین و چشمی پر از اشک.

 برای اینکه خجالت می کشم٬ نمی خوام.

 نمیدانستم چی نمی خواد اما بی اختیار گفتم آفرین که نمی خوای٬ منم نمی خوام. اصلا دوست ندارم. اما نمی دانستم راجع به چی حرف میزنم.

 باز هم سکوت . . .

بالاخره گفتم من به کسی نمیگم٬ چون خودم بابام. اگه بگم بابای بدی میشم! آنچنان نگاهم میکرد که دیگر رمقی برایم نمانده بود. کم مانده بود بگم من خسته ام٬ دارم میرم بخوابم٬ شتر دیدی ندیدی!

دستشو کرد تو کیفش و پارچه سیاهی رو از توش درآورد!  گفت این چادر و روسریه٬ من دوستش ندارم٬ از ترس بابام از خونه که میام سرم میکنم! تومدرسه درش میارم! بابام میگه ما افغان ومسلمانیم!

مات مانده بودم٬ انگار ماجرایی که هزاران بار شنیده بودم٬ برای اولین بار و فقط برای من اتفاق افتاده باشه٬ گیج و مبهوت بهش زل زدم!

چرا این وقت صبح میای مدرسه؟ برای اینکه کسی نبینه چادر دارم! در مدرسه که باز شد٬ میرم میزارم تو کمدم! اشک جمع شد تو چشماش. سوزش اشک رو تو چشمای خودم هم حس کردم.

عصر چیکار میکنی؟ هیچی چیکار کنم؟! باید صبر کنم تا همه برن٬ بعد کمدمو باز کنم٬ چادرو بیارم بیرون و بعد برم خونه!

چند وقته چادرت رو مخفی میکنی؟ پنج٬ شش ماهی میشه. مدیر و معلما میدونند؟ شانه هایش را به معنای ندانستن بالا انداخت.

اگه بابات بدونه؟! هیچی٬ میکشه٬ سرمو می بره. مامانت میدونه؟ مکث طولانی . . . مامانم مرده٬ زن بابام نه٬ نمیدونه! بهش نمیگی؟ نه اذیت میکنه.

چادر رو دوباره با فشار فرو کرد تو کیفش٬ حسابی قلنبه اش زده بود بیرون.

سردم بود٬ تنم مور مور می شد. انگار در برابر واقعه بی راه حل قرار گرفته باشم٬ نمیدانستم چیکار کنم. بهش گفتم٬ من میام با مدیر مدرسه و معلمت حرف میزنم٬ دوستایی دارم که میتونن کمکت کنند. باید باباتو بخوان مدرسه و بهش بگن که دست از مخالفتش بکشه. اصلا شاید خودم رفتم با بابات حرف زدم. من دوست افغان زیاد  دارم. اونام مثل بابات از مزار شریف میان.

با عجله گفت: ای نه! نه! نمی خوام بگی بجان دخترت بگو که نمیگی!

بی اختیار و بدون مخالفت٬ گفتم باشه نمیگم!

از او جدا شدم٬ احساس اینکه دوباره پدر هستم٬ و برای دخترم باید کاری بکنم تمام روز نگذاشت بخوابم٬ عصر باید باز هم راهی کار میشدم. اما تصمیم گرفتم که با مدیر صحبت کنم. خواب آلود و کورمال کورمال٬ شماره مدرسه را پیدا کردم. خوشبختانه فوری جواب داد. گفتم می خوام با مدیر حرف بزنم.

صدای مدیر را چند لحظه بعد داشتم. تقاضا کردم که به حرفم گوش بدهد. با تحمل همه را شنید و بعد بدون ذره ای احساس گفت از اطلاعات شما متشکرم و داشت می رفت که گوشی را بگذارد.

یکهو صدام بلند شد! برای چی تشکر میکنی؟ من ازت کمک می خوام٬ این دختر نمیتونه اینجوری ادامه بده٬ اولا خطر تهدیدش می کنه و بعد مداوما باید خودشو قایم کنه٬ حتی تا میتونه خودش گفته که تو حیات مدرسه نمی یاد٬ با کسی دوست نمیشه٬ جرات نمی کنه کسی از دوستاشو ببره خونه اش٬ تو خونه هم داٸما داره دروغ میگه٬ حتی تظاهر میکنه که روزه می گیره٬ شما باید کمکش کنید٬ باید یه کاری بکنید. اینجا که مزارشریف نیست٬ اینجا سوٸده!

مدیر بدون اینکه ذره ای درصدایش تعقییر ایجاد شده باشه٬ مثل کوه یخ٬ فقط گفت شما پدر این پچه نیستید٬ طبق قانون اختیار او با پدرشه٬ فرهنگ این خانواده با خانواده شما فرق داره٬ شما نمیتونید براش تصمیم بگیرید.

سرم سوت میکشید! آخ این کلمه «اختیار» چقدر دوست داشتنی و عزیزه!

 بابا کدوم اختیار؟ باید گفت این بی اختیار اسیر دست فرهنگ پدرشه! بابا این بچه اسیره!

 راستش فکر کنم علنا داشتم داد میزدم٬ گفتم من تصمیم نمی گیرم٬ شما دارید تصمیم می گیرید که تو این جهنم بمونه تا وقتی خوب سوخت پرتش کنید بیرون. خوب باشه من هیچ کارم٬ شما چه کمکی می خواین بکنین؟

با همان سردی اولیه گفت٬ من مجبور نیستم به شما چیزی بگم و با عجله برای اینکه حرف را ببرد خداحافظی مودبانه ای هم کرد و روز بخیر هم گفت و رفت!

چه باید بکنم٬ ادای دونکیشوت را که نمی توانم دربیاورم. باید به وسیله خودش به او کمک کنم. اما چطوری؟ منکه نمی توانم مخفیانه با او تماس بگیرم.

ساده است! فهمیدنش درک پیچیده ای نمی خواهد٬ نمی خواهد سالها به دانشگاه بروی و وقتی مدیر شدی تازه نفهمیش! او٬ دخترک را میگویم!  شاید خوشبخت ترینها از این دست است. او شاید از دسته مقاوم هاست که برای خلاصی خودش کاری خواهد کرد!

اما این درد پنهان نه دریک گوشه که درهمه جا موج میزند! فقط کافی است کمی و فقط کمی روپوش ریاکای جامعه را بالا بزنی! تازه میفهی این ذره ای از دریاست! این از کمترین هاست. و هنوز فجایع بیشمار مثل چاه بی انتها زیر پایت دهان باز نکرده است!

 

Bank giro:5080-2065

post giro:128012-2

www.barnenforst.com

barnenforst@hotmail.com  

0046-70-852 67 16 

www.childrenfirstnow.com  

childrenfirstnow@hotmail.com

+001 416 737 9500 

 

صفحه اصلی | اطلاعیه ها | مقالات | اخبار | نشریه | درباره ما | ارتباط با ما

Copyright © Children First Now Org | childrenfirstnow@hotmail.com