کودکان مقدمند

کمپین بین المللی در دفاع از حقوق کودکان


 
 
صفحه اصلی
اطلاعیه ها و پیامها
مقالات
اخبار
نشریه
بیانیه حقوق کودک
درباره ما
ارتباط با ما
 

 

نوا آزادی

باز باران،

با ترانه،

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه.

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک...

وقتی بچه بودیم این شعر رو هزار بار میخوندیم . . .  میدویدم از سر و کوه....  اما همه اینها رو در حالی خوندیم که عرق از سر و روی پیچیده به مقنعه مون میچکید و به میزهای بی احساسمون چسبیده بودیم .... و تنها احساسی که معلم به خرج میداد وقتی بود که اشتباه میخوندیم. . . درست وقتی دو پای کودکانه مون از زمین بلند میشد.یک جمله ´´ از اول بخون´´ کافی بود برای یک سقوط آزاد. بنگ. این شعر رو وقتی فهمیدم که دیگه بچه نبودم. خیلی وقت بود اون دو پای کودکانه ´´به زمین چسبیدن´´ رو یاد گرفته بودن. درست هم ده سالگی بود. من توی نه سالگی به زمین چسبیدم. وقتی معلم مدرسه گفت تا سه روز دیگه با خودتون پول بیارید، باید از مدرسه پارچه بگیرد.... باید... برای جشن تکلیفتون، باید چادر بدوزید،... باید تزئینش کنید... و اون روز باید بپوشید.  باید.... جشن باید ها و نباید ها رو درست همون سن گرفتیم.  هر بایدی با هزار سیلی به صورتمان خورد. بچه بودیم حس نکردیم جای هر سیلی تازه به سوزش افتاده. روز جشن چادر سبز زشتم را که مادرم یک ردیف مروارید به رویش دوخته بود را سفت سفت به دور خود پیچیدم. تصمیم عاقلانه ای بود، آخر سال به انظباط آن روز نیاز داشتم. از جشن سه چیز به یاد دارم. چادر سبز زشتم. بغل دستی ام که چادرش توی پولکها و زرق و برقها و دکمه ها و اکلیلها اصلا دیده نمیشد و معلمی که وسط مسجد راه میرفت و با چشم غره اش٬ دستها بالا میرفت و موها جمع میشد. اما یک چیز تا ابد یادگار ماند از ان روز....´´ باید´´.چیزی که من انتخاب نکردم. گرچه از هفت سالگی کلاه حجاب بر سرمان رفت اما نه سالگی چکش آخر را کوفتند. و بدین سان ما بزرگ شدیم، خانم شدیم و آماده ی پذیرا شدن تکالیفمان. آن روز به ما گفتند از فردا دیگر اگر مرد نامحرمی آمد حجاب از واجبات است. تفکر ما هم گرد حجاب چرخید و ماند و بعدترها دیدی ای دل غافل ما در خم موی یار ماندیم و تکلیف چیز دیگری بود. بعدترها بود که فهمیدم سن اعدام هم ۹ سالگیست. معلم تک تکمان را برد توی یک اتاق تزيين شده و به سجاده اشاره کرد. من دقیقا نمیدانستم باید چه کنم. اما معلم گفت باید...  با خدا حرف بزنم. پرسیدم چه حرفی؟ گفت فرقی نمیکند... میتوانی ادایش را در بیاوری. قرآن را به دست گرفتم و نگاهش کردم. ادایش را در آوردم. از آن روز به بعد خیلی روزها ادای دعا کردن را در آوردم.  سر کودکانه مان را توی کلاه حجاب کردند و برای ما جشنی گرفتند که از کیک شیرین جشن هیچ به ما نرسید، حرفهای تلخ تلخش یادگاریمان شد.

 


Bank giro:5080-2065

post giro:128012-2

www.barnenforst.com

barnenforst@hotmail.com  

0046-70-852 67 16 

www.childrenfirstnow.com  

childrenfirstnow@hotmail.com

+001 416 737 9500 

 

صفحه اصلی  |  درباره ما  |  اخبار  |  ارتباط با ما  |

Copyright © Children First Now Org | Designed by childrenfirstnow@hotmail.com