|
خانه من كجاست؟
فاطمه كلوانى
زهره با مهرداد به تهران رسيدند اما هنوز از اتوبوس چند
قدمى دور نشده بودند كه هواپيماهاى ميگ عراقى را در بالاى
سرشان درست بالاى ترمينال اتوبوس ها كه در جنوب تهران قرار
داشت ديدند. زهره و همه مردم شوكه شده بودند و همه منتطر
بمباران و يا تيراندازى هواپيماهاى جنگى بودند اما
خوشبختانه هواپيماهاى عراقى بعد از چند مانور از منطقه دور
شدند و بعد از آن نيروى هوايى شروع به شليك كرد و دقيقا
همان صحنه هايى كه زهره در آبادان شاهدش بود، تكرار شد.
زهره شنيده بود كه خيلى از جنگزدگان در ساختمانهاى
دولتى در تهران زندگى مي كنند لذا خيلى خوشحال بود كه
بالاخره مشكلات تمام ميشود و به دور از شرايط جنگى ميتواند
كودكش را به دنيا آورد و مهرداد هم در محيطى آرامتر بسر
ميبرد.
در اراك كه بود دوستانش آدرس خوابگاه دانشجويى را دادند كه
روبروى پارك لاله در خيابان كشاورز تهران بود و آشنايانش
در آنجا زندگى ميكردند.
زهره ساختمان را براحتى پيدا كرد، ساختمانى چند طبقه كه
در جلوى درش پر از كودك با لباسهاى پاره در حال بازى
بودند. در ساختمان البته ديگر دانشجويى يا بهتر بگويم
دانشگاهى باز نبود كه دانشجويى باشد بلكه همه ساكنين اين
خوابگاه از جنگزدگان بودند.
اتاق هاى كوچك كه در هر كدام دو خانواده زندگى ميكردند،
آشپزخانه در كنار راهرو بود و خبرى از حمام و يا امكانات
بهداشتى نبود. زهره اصلا فكرش را نميكرد كه در چنين وضعيتى
قرار گيرد. او كه نه ماهه حامله بود احتياج به استراحت و
غذاى مقوى و مراقبت داشت اما هيچكدام از اينها در اين
خوابگاه وجود نداشت. خيلى ها مى گفتند كه اينجا وضعيت از
ساختمانهاى ديگر بهتر است و تراكم جمعيت كمتر است. بهرحال
ساكنين خوابگاه با جا به جا كردن تعدادى از خانواده ها يك
اتاق را به او و مهرداد دادند تا به همراه يك مادر و پسر
ديگر زندگى كنند. در واقع يك اتاق دوازده مترى براى پنج
نفر كه غذا را هم بايد در كنار اتاق مى پختند.
زهره درد هايش شروع شده بود و همزمان خاموشى ها هم هر
شب بيشتر ميشد. جنگ به تهران هم رسيده بود شبها آژيرها به
صدا در مى آمدند و تهران در تاريكى كامل فرو ميرفت و
انفجارها از گوشه و كنار شهر به گوش ميرسيد. زهره در
بدترين وضعيت روحى به روزهاى زايمان نزديك ميشد.
ادامه دارد
|