کودکان مقدمند

کمپین بین المللی در دفاع از حقوق کودکان


 
 
صفحه اصلی
اطلاعیه ها و پیامها
مقالات
اخبار
نشریه
بیانیه حقوق کودک
درباره ما
ارتباط با ما
 

به سئوالات و کنجکاوی کودکان در باره خدا و انواع باورهای مذهبی چگونه باید پاسخ داد؟

عبدل گلپریان

 درک و شناخت از دنیای کودکان اندکی پیچیده است. پیچیده از این نظر که مسایل و مشغله های بزرگسالان با آنچه که کودکان به آن می اندیشند و فکر می کنند، متفاوت است. از طرفی هم شناخت از دنیای کودک برای بزرگسالانی که دغدغه مسایل کوک مسئله شان است پیچیده نیست چرا که بزرگسالان خود دورانی چنین دنیایی را تجربه کرده اند. علم روانشناسی از این رو کمک می کند که با رجوع به دوران کودکی و اینکه مسایل و مشغله ها، ابهامات و ناروشنی ها و اینکه چه سئوالاتی برایمان مطرح بود و یا اینکه نسبت به چه پدیده هایی کنجکاو بودیم، می تواند تا حدودی پاسخ درست و متناسب با  کنجکاوی ها و سئوالات امروز کودکان را داشته باشیم. اما فقط این کافی نیست. پی بردن به کنه دنیای کودکان مستلزم  بررسی از شرایط و موقعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی  مناسبات حاکم بر جامعه، و تاثیر آن بر سرنوشت و زندگی کودکان، چه در جامعه و به طبع آن در میان خانواده و انطباق این بررسی با علم روانشناسی، جامعه شناسی و بلاخص روانشناسی کودک است که به ما کمک می کند تا به دنیای کودکان راه یابیم و با نگرشی انسانی پاسخ متناسب با سئوالات کودک را ارائه دهیم  با این مقدمه کوتاه به اصل موضوع بپردازیم.

قبل از رجوع به بررسی دنیای کودکان در حوزه روانشناسی، چنانکه گفته شد این مناسبات حاکم بر زندگی کودک در جامعه است که نه تنها بر شکل دادن به دنیای کودکان بلکه بر کل جامعه تاثیر تعیین کننده دارد. اما با اندکی انتزاع از این تاثیرات، به خود سئوالات و ابهامات کودکان نگاهی بیاندازیم.

کودک روزانه و حتی هنگامی که در رختخواب به استراحت می پردازد، تمام مشاهدات و شنیده های روزمره را همچون فیلمی بر پرده سینما در ذهن خویش بگردش در می آورد. بر مواردی از این مشاهدات و شنیده های روزانه مکث می کند و مواردی دیگر را همچون یک امر عادی می نگرد. اینجاست که بر آنچه که مکث کرده است سیل سئوالات و چراهای بسیاری در ذهنش نقش می بندد و همچنین در تلاش است تا از بزرگترها و یا با بهره گیری از تجارب کوچک و کودکانه خود پاسخ آنها را بگیرد.

در میان این مشاهدات و شنیده های روزانه از طریق صوت و تصویر، پیدایش و هستی را در درون ذهن خود به مجادله می کشد. کودکی را در نظر بگیریم که مداوما دنبال یافتن پاسخ به ناروشنی هایش است. یکی از این ناروشنی ها برای کودک دانستن این است که آیا خدائی که روزانه اسمش را از زبان بزرگترها می شنود ولی قادر به دیدن و لمس کردن آن نیست، چه چیزی است؟ و چگونه می تواند به گرفتن پاسخ خود دست یابد؟

یکی از مهمترین روشها برای یافتن پاسخ صحیح برای کودک این است که او را با منطق لمس کردن و دیدن آشنا کنیم. کودکان قبل از اینکه با مذهب، خدا یا هر گونه باور خرافی دیگری مسموم شوند، در همان ایام کودکی شناخت خود را بطور عینی از طریق مشاهده یا دیدن و همچنین لمس کردن پدیده ها می فهمند. این یک توان داده شده است که برای هر انسانی در دوران کودکی نقطه اتکایی برای شناخت و یافتن پاسخ به کنجکاوی هایش است. بد نیست که همین پروسه را بعنوان یک تجربه شخصی در این اینجا بازگو کنم. بازگو کردن این داستان واقعی شاید بتواند آنچیزی را که باید توضیح دهم و بشکافم بهتر بیان کند

زمانی که دخترمان ساعاتی از روز را در مهد کودک می گذراند، با مربی مهد کودک از قبل صحبت کرده بودم که ما مذهب نداریم و شما هم روزهایی که بچه های مهد کودک را به کلیسا می برید به من اطلاع دهید که دخترمان را به منزل ببریم. دورانی هم که پا به مدرسه گذاشت همین مسئله را با مدیر مدرسه مطرح کردم و آنها نیز بنا به تعهدی که در مقابل مسئولیت و سرپرستی کودکان توسط پدر و مادرها دارند، جواب مثبت دادند. البته چنین طرحی از طرف نظام آموزشی همین کشورهای اروپایی، در واقع یک نوع سرمایه گذاری از طرف سیستم و نظام سرمایه داری حاکم در انطباق با مذهب و باز تولید این تشریک مساعی مابین سرمایه و مذهب بعنوان ارکانی که مکمل بقای یکدیگرند قرار دارد.

 شروع مدرسه مقطعی بود که می بایست من در این باره او را بیشتر به ابزار دیدن و لمس کردن متکی می کردم. با بیان ساده ای و با آوردن مثالهایی در مورد اشیاء و پدیده ها، با همدیگر به صحبت کردن پیرامون آنها می پرداختیم. مثلا یکی از مثالها برای کمک به تفهیم موضوع این بود: ( البته این روش شکل یک سرگرمی و بازی را هم در خود داشت) از او پرسیدم که آیا این لیوان را می بینی؟ جوابش این بود، آری. گفتم اگر به آن دست بزنی لمسش می کنی؟ باز هم جواب مثبت بود. پرسیدم خوب حالا تو به این باور داری که این یک لیوان است یا نه؟ جواب، آری معلومه که باور دارم این یک لیوان است. می توانی بگویی از کجا این باور را به وجود این لیوان پیدا کردی؟ آری. خوب برای من بگو چگونه؟ برای اینکه من می بینمش و بهش هم دست زدم که این همان لیوانی است که باهاش نوشیدنی ها را می خوریم. آفرین به این دختر با هوش. عکس این مثال را هم به اجرا درآوردیم که او عدم باور خود را ابراز داشت.

بعد از گذشت مدتی و قبل از اینکه با داستان  خدای نا موجود ویا با خرافات مذهبی در مدرسه یا در میان همکلاسی ها آشنا شود، و اینکه چرا او در این مراسم ها شرکت ندارد و در عوض به کلاس نقاشی و کاردستی می رود، لازم بود که  بر سر این مسئله  با هم صحبتی داشته باشیم و به تناسب سن و سالش با آنچه که خود نیاز به شناخت از آنرا داشت متکی باشد. عدم شرکت او در چنین برنامه هایی در واقع صورت مسئله صحبتهای ما بود و از سوئی سئوال برانگیز بود که داستان رفتن به کلیسا چیست؟. می بایست از تجمع در کلیسا و اینکه چرا کودکان را به آنجا می برند توضیح مختصری میدادم. توضیح این بود که دنیای زندگی کودک باید بدور از آنچه که بزرگترها به آن اعتقاد دارند و اسمش مذهب است دور باشند. کودکان باید تا زمانی که به سن قانونی می رسند از اعتقادات و باورهای بزرگترها که با علم و دانش امروز در تضاد است آغشته نشوند. وآنگاه که کودک به سن قانونی رسید می تواند با شناخت و مطالعه به آنچه که خود علاقمند است بپردازد. داستان لیوان و موجودیت عینی آن را می بایستی با آنچه که در کلیسا کودکان را به "پدیده ای"  ناموجود و غیرعینی آموزش می دهند مختصر توضیح می دادم. او به یکی از همکلاسی هایش که در افغانستان متولد شده اشاره کرد و اولین چیزی که توجه دخترمان را به این همکلاسی اش جلب کرده بود روسری او بود. مسئله روسری یکی از سئوالات او بود. نظرش را پرسیدم. در جواب گفت این پارچه که روی سر می گذارند چیز خوبی نیست. اینجا بود که مسئله مذهب، اسم خدا و اینکه او نیز بارها این اسم را از زبان همکلاسی های دیگرش و با حالت ترسی که در وجود آنان پدیدار می شود و آنرا شنیده و دیده بود، به میان آمد.  در بازگو کردن این مسئله بود که انزجار خود را از غم و غصه، اندوه و اخم کردن نشان داد. او ادامه داد و گفت همکلاسی های من و پدر و مادرهایشان را دیده است که در این مکان درخود فرو می روند و گفت که من از این بدم میآید. گفت شنیده ام که در کلسیا از چیزی به اسم خدا صحبت می کنند و همه بچه ها ازش می ترسند. اگر چیز ترسناکی در کلیسا هست چرا بچه ها را می برند آنجا که بترسانند؟ گفت این خدا کیست؟ که روزهای یکشنبه بعضی ها می روند با او حرف می زنند؟ پرسیدم آیا از همکلاسی هایت شنیده ای که او را دیده باشند؟ گفت بزرگترها هم نمی توانند ببیند که کی هست و کجا زندگی می کند. 

ادامه صحبتهایمان بر سر دیدن و لمس کردن، قضیه لیوان و ارتباط آن با خدا که همکلاسی ها و پدر و مادرهایشان هم نمی توانند مثل لیوان بهش دست بزنند و ببیند تناقض مسئله را تا حد زیادی برایش نمایان ساخت. در این سطح از گفتگوی ما روش لمس و دید مجددا بکار گرفته شد و پیرامون وجود یا عدم وجود خدا به همین منوال ادامه داشت  که اگر کسی پدیده یا چیزی را نتواند ببیند یا نتواند لمس کند، دلیلی ندارد به این پدیده  ساخته شده و غیر واقعی باور کند.

چیزی که در این گفتگوهای دو نفره ما برایم جالب بود این بود که دخترمان در گوش دادن به صحبتهای من و یا اظهار نظرهای خود در رابطه با مذهب و خدا، نشان می داد که احساس ابهام و یا تردید را در خود ندارد و به نوعی با اعتماد بنفس در این باره صحبت می کرد. یکی از دلایل اصلی این عدم ابهام این بود که تا این مقطع سنی ذهن او عاری از خرافات بود.  انگار از ابتدای بحث مربوط به لمس و یا دیدن لیوان، خود را به یک نگاه علمی و منطقی از بررسی پدیده ها به گونه ای تجربی مجهز کرده بود و این را بارها من شاهد بودم. وقتی کلاس هفتم بود برایم تعریف کرد که معلم آنها در درس تاریخ به مذاهب مختلف سه گانه و خدای یکتا اشاره کرده است. معلم از دختر ما می پرسد می توانی بگوئی خدا کی است؟ او در جواب می گوید من این خدائی را که شما می گوئید تا زمانیکه نتوام با چشمهای خودم ببیم و بهش دست بزنم، نمی شناسم و باوری هم به آن ندارم. در همین رابطه از او پرسیدم خوب معلم در واکنش به این جواب تو چی گفت؟ در پاسخ گفت: هیچی نگفت و اظهار نظری نکرد. بهش گفتم به نظر تو آیا سکوت معلم دال بر حقانیت و درست بودن پاسخ تو نبود؟ با شوقی در چشمانش لبخندی زد و با غرور تمام سری تکان داد و من هم با تمام وجود بغلش کردم و بوسیدمش، توانایی و جسارتش را ستودم.

بعد از گذشت چند سال و از آنجا که دختر ما با همان همکلاسی متولد افغانستان دوستی صمیمانه ای با هم داشتند، احوالش را پرسیدم و گفتم که راستی از زرمانه چه خبر؟ آیا همچنان روسری اش را به سر می زند؟ گفت كه گاهی می زند ولی خودش هم زیاد دوست ندارد او عادت کرده اما در منزل اصلا استفاده نمی کند و گفت یکبار در جشن تولد من اصلا به سر نزده بود.

برای کودکان و نو جوانانی که در مورد وجود یا عدم وجود خدا کنجکاو هستند، آشنا کردن آنها به روشهای واقعی و تجربی و در ابتدای امر و در سنین کودکی که هنوز دانستنی های علمی، نظری و تئوریک برای کودکان سنگین است، در نتیجه متکی کردن به دیدن و لمس کردن پدیده ها در دادن شناختی تجربی و برای واکسینه شدن آنها در مقابل این هیولا بسیار موثر است اما همین رویه را نمی توان به تناسب رشد سنی و فکری کودکان همچنان ادامه داد. دیدن و لمس کردن تنها سرآغاز و مقدمه ای برای متکی کردن آنان به ابزاری است که قادر شوند بوسیله آن پوچی خرافه ها را در سئوالات و کنجکاویهای خود دریابند. اما به تناسب رشد جسمی و فکری کودک این شناخت بتدریج می تواند وارد مراحل بالاتری که قابل پذیرش و هضم باشد تغییر کند. به نسبت این رشد فکری و سنی و شناخت و آشنایی آنها در سنین بالاتر و زمانی که کودکان به مرحله نوجوانی قدم می گذارند، دادن تصویری علمی از پیدایش جهان هستی و متکی کردنشان به شناختی علمی از داده های هستی، قدرت شناخت واقعی را ممکن و ساده تر می سازد.

 

 

 

 


Bank giro:5080-2065

post giro:128012-2

www.barnenforst.com

barnenforst@hotmail.com  

0046-70-852 67 16 

www.childrenfirstnow.com  

childrenfirstnow@hotmail.com

+001 416 737 9500 

 

صفحه اصلی  |  درباره ما  |  اخبار  |  ارتباط با ما  |

Copyright © Children First Now Org | Designed by childrenfirstnow@hotmail.com