دخترم ناديا فقط ٨ سال دارد و هنوز ٣ سالش نشده بود که از ايران فرار کرديم
ناديا بسيار با هوش بود در ٢ سالگى بهره هوشى اش به اندازه يک کودک ٤ و٥ ساله بود وقرار بود از طرف روانپزشکم که بر اثر افسردگى تحت درمانش بودم کلاسهاى
آموزش ترتيب داده شود تا سلولهاى مغزى اش پرورش يافته و شکوفا شود اما با کمال تاسف بايد بگويم دختر من مثل بسيارى از کودکان پناهجو در درجه اول قربانى جامعه ايران و دوم هم جامعه پناهندگى مى باشد زندگى پناهجويى براى کسانى که در اين مورد اطلاعات دارند کاملا روشن است
کودکانمان از تعليم وتربيت با امکانات بهداشتى و درمانى تغذيه و حتى تفريح و ورزش و سرگرمى محرومند و هر کدام از اين موارد يک محروميت محسوب مى شود و موانعى جدى براى رشد فکرى جسمى و روحى و معنوى فرزندانمان مى باشد اين مشکلى نيست که فقط دختر من گريبا نگير
آن باشد بلکه کودکونمان در تيرگى زندگى پناهجويى رو به نابودى هستند ولى علاوه بر
اين مشکلات دخترم از وقتى که پدرش مجبور شد فرارکند و به ایران برگردد دخترم ضربات سخت روانى خورد گر چه من به موقع جلوى چنين اتفاقى را گرفتم ولى دخترم بعد از
آن جريان مدتى لب به غذا نزد و شب ها هراسان از خواب بيدار مى شد و ميگفت مامان خواب هاى بد مى بينم و خيلى ميترسم که بابام بياد و مرا از شما جدا کند
آخر من چگونه ميتوانم دخترم را به کشورى که زندگى در آنجا مثل کابوس براى من و زنان گريخته از چنگال بد بختى و توهين و تحقير و تجاوز و سرکوب بفرستم هرگز هرگز
آخر مى خواهم بدانم گناه کودکان معصوممان چيست که بايد از حد اقل ترين حقوق شان محروم با شند
سالهاست که بزرگترين آرزوى دخترم لبخندى بر لبان مادرش مى باشد
آرزوى ٥ ساله دختر من داشتن يک چهار ديوارى امن که بتواند به آن خانه بگويد واقعا
آرزوى فرزندان پناهجو چيزى بيش از اين نيست چون حتى نتوانستند براى يک روز هم شده يک زندگى نرمال تجربه کنند
اين يعنى فاجعه يعنى درد يعنى ظلم و ستم و نابرابرى
نازيلا محمد حسنى زمانى
|
|