سنتهاى عصر حجرى در قرن بيست و يکم
 
افسانه وحدت
 
"مادرم تکه اى از ريشه درخت پيرى که در نزديکيش از زمين سر برآورده بود را به سختى جدا کرد. مرا روى سنگى گذاشت و پشت من نشست. سرم را به طرف سينه اش کشيد و پاهايش را از اطراف بروى بدنم قرار داد طورى که دستهايم را بدور رانهايش حلقه کردم. بعد ريشه درخت را لاى دندانهايم قرار داد:"اين را محکم گاز بگير."
 
از ترس داشتم ميمردم. ياد وقتى که خواهرم را "ختنه" ميکردند و من دزدکى از پشت سنگها نگاه ميکردم افتادم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. ديده بودم که چه به سرش آمد. من منتظر بودم زن کولى اى که قرار بود ختنه ام کندچاقوى بزرگى به دست داشته باشد ولى با کمال تعجب ديدم که با انگشتان بلندش از توى کيسه اى نايلونى تيغ کثيفى را بيرون کشيد. تيغ پر از خون خشک شده بود. او بروى تيغ تف کرد و با پيراهنش خون خشکيده را از آن پاک کرد. ناگهان جلو چشمانم سياه شد. مادرم بود که با پارچه اى چشمانم را بست که چيزى نبينم. بلافاصله زن کولى با تيغ کندش شروع به بريدن آلت تناسلى من کرد . . .
 
وقتى به آن زمان فکر ميکنم باورم نمى شود اين من بودم که اين بلا را سرم آوردند. هيچ کلمه اى و هيچ امکانى براى توصيف حال من در آن لحظات نيست..."
 
اين ترجمه چند سطرى است از کتاب " گلى در کوير آفريقا " که مانکن معروف Waris Dirie نوشته است. او که در بچگى به وحشيانه ترين شکلى با تيغ کند و کثيفى آلت تناسلى اش را بريدند و به اصطلاح ختنه اش کردند سرگذشت خود را کتاب کرد و توجه مردم جهان را به ختنه دختران هر چه بيشتر جلب کرد.
 
سرگذشت غم انگيز او سرگذشت بيش از صدوپنجاه ميليون دختر در دنياست. اين دختران با اين عمل غير منطقى و وحشيانه آلت تناسلى شان براى هميشه ناقص ميشود، عده اى از آنها درجا از شُوکى که به آنها وارد ميشود و يا خونريزى شديد جان ميسپارند و پدر و مادرشان خوشحالند از اينکه فرزندشان به بهشت ميرود. عده اى که جان سالم بدر ميبرند تا آخر عمردچار دردهاى موضعى ميشوند. به هنگام آميزش جنسى اغلب بايد دردهاى شديدى را تحمل کنند. بعد از بريدن بخش قابل ملاحظه اى از آلت تناسلى، آن را ميدوزند و سوراخ کوچکى براى دفع ادرار و نيز خون دوران عادت ماهانه باقى ميگذارندو چون ادرار و خون نميتواند براحتى دفع شود، اغلب سبب عفونت موضعى ميشود. زايمان دچار خطرات جدى شده، ريسک زيادى وجود دارد که هم بچه و هم مادر تلف شوند.
 
تصوير مقابل ما چنان غيرقابل قبول است که ذهنمان از پذيرفتنش تن مى زند. انگار بايد ناديده اش بگيرد، اما حقيقت تلخ بختکش را بر تمامى ذهنمان مى گستراند، از عصبانيت رنگ به رنگ مى شويم، سر به دوران مى افتد و دستهاى پنهانى ذهنمان براى رهانيدن قربانيانى که زنده، مثله مى شوند، جيغ مى کشند، کمک ميخواهند، دستشان را بسوى ما دراز مى کنند . . . صداى در گلو خفه شده مادر نگون بخت و همراهى اش با دخترش که خودش با دستهاى خودش دارد مثله اش ميکند و دستهاى تمناى مادر، که ملتمسانه مى خواهد دستى از جايى حتى از غيب، فرزندش را از چنگش نجات دهد، از چنگ سرزنش، از چنگ عقوبتهاى ارتجاعى خانواده و قبيله و عشيره!
 
آرزو ميکنيم ميتوانستيم همين حالا به اين وحشيگرى ها خاتمه دهيم صحنه را عوض کنيم، کسى دستش را به سوى جسم هيچ کودکى دراز نکند، کودک در آغوش مادرش، در آغوش امن بزرگسالان آرميده باشد و در دنياى پرخيال خود پرسه بزند.
 
جملات چنان بيرحمانه بر ذهن شلاق مى زنند، چنان تکاندهنده اند و به مغز فشار مى آورند که لحظه هايى فکر عاجزانه فلج شده، مات مى ماند! چگونه مادرى با اين جنايت کنارمى آيد؟ جگر گوشه خودش مثله ميکند، وحشيانه براى هميشه ناقصش ميکند، بدن او را بيمار ميکند و دردهاى دائمى نصيب او ميکند؟ چه باعث ميشود که او به اين جنايت و وحشيگرى تن ميدهد؟ چرا اين پديده هاى عصر حجرى هنوز در دنياى مدرن ما چنين غضبناک نعره مى کشند، عربده مى کشند، خون مى ريزند!؟ ميتوانى مادرى را درک کنى که با تمامى احساسات مادرانه اش، چگونه فشار فاميل و قبيله اش، حرفهاى نيش دار و طعنه آميز همسايه، گناهان کبيره و سنت پيامبر و حديث و آيه و ملا و آتش دوزخ و . . . مچاله اش ميکند، گريان، نالان در عذابى غيرقابل وصف، تيغ بر تن جگر گوشه اش را مى پذيرد، تمامى دردهاى جانکاه برتن خودش را بر تن جگر گوشه اش هم نقش مى کند! در عذابى بى پايان رضايت خدايش را بدست مى آورد و همه چيزش را عزيزش را مثله شده درگردابى از درد و رنج در برهوت بى پايان و پرشقاوت آينده اى جانکاه رها مى سازد! جگرگوشه اش حالا شانس ازدواج دارد! بدبخت نميشود! قربانى با دلى گريان، قربانى ديگرى مى آفريند. خودش قربانى است. قربانى جهل و خرافات! او از حق و حقوقش بعنوان يک انسان، بعنوان يک زن آگاه نيست. ديگران، مردان و حتى زنان خانواده اش و ملاى قبيله اش برايش تصميم گرفته اند. زن نبايد دست از پا خطا کند، آميزش جنسى اش بايد کنترل شود. بايد بريدش و دورش انداخت که لذت هم نبرد. او بايد همان بلائى را بر سر دخترش بياورد که به سر خودش آورده اند. و اين چرخ ميچرخد و اگر مثل Waris Dirie شجاع نباشى و هزاران خطر را به جان نخرى و فرار نکنى، نسل اندر نسل ادامه خواهد يافت. او به اين همه جهل نه گفت، به آخوند محل نه گفت. به پدرش که ميخواست او را در سن ١٢ سالگى بزور به مرد ٦٠ ساله اى شوهر دهد، نه گفت. روز ها به تنهايى با پاى برهنه دويد تا خود را خلاص کند. او دويد و دويد و سالهاى طولانى تاريخ را پشت سر گذاشت. از عصر حجر به قرن بيست و يکم پا گذاشت. دنياى مدرن را ديد و از آن به وجد آمد. زشتيهاى غرب را هم ديد، استثمار را ديد. مورد سوه استفاده قرار گرفت. ولى اين را هم ديد که بچه ها بازى ميکنند، به مدرسه ميروند، ديد که بچه ها احترام دارند، براى خودشان کسى هستند. ديد که ميتواند خودش اختيار بدنش را داشته باشد. خودش براى زندگيش تصميم بگيرد. اگر کسى کودکى را آزار دهد مجازات ميشود.
 
آزادى و برابرى و مدرنيسم آرزوى انسانهاست. هيچ انسانى اسارت، ظلم و استثمار را انتخاب نميکند. جهل، مذهب و خرافات همه موانعى هستند در اين راه.
 
دختران ختنه مى شوند چون اعتقادات مذهبى و سنتى انسانها در جوامع عقب افتاده چنين حکم مى کند! اين بخشى از کنترل مردانه بر آميزش جنسى دختران خانواده است. حفظ بکارت آنها، نام بردن ختنه بعنوان ضرورتى براى ازدواج، همه از دلايلى هستند که عمل ناقص سازى آلت تناسلى دختران را توجيه ميکند.
 
زير پا گذاشتن حقوق کودکان، از دستاوردهاى رايج جوامع عقب نگهداشته شده است. کودک آزارى، شکنجه دختران به اسم ختنه، ظلم مضاعف به دختران براى زير دست و سربزير نگاه داشتن آنها زمانى ساده تر و رايج تر مى شود که آداب و سنن ارتجاعى و مذهب دست بالا را داشته باشند. قوانينى براى ممانعت از اين وحشيگرى يا وجود ندارد يا مجريان قانونى براى توقف اين وحشيگرى بطور واقعى موجود نيستند. مثله کردن دختران حتى در غرب مترقى هم صورت ميگيرد. بايد با اين پديده قاطعانه مبارزه شود. اگر در کشورهاى غربى اين عمل ممنوع باشد، دختران را به کشورهاى محل تولدشان ميبرند و مثله ميکنند. بايد کنترل را بيشتر کرد. نبايد اجازه داد سنتهاى قرون وسطايى باعث زجر کودکان شود. بايد به دولتها فشار آورد، بايد شرط هر رابطه اى با چنين کشورهايى، با چنين جوامعى توقف بدون چون و چراى وحشيگرى عليه کودکان، باشد. که حقوق کودکان قانونى شود و افراد خاطى مجازات گردد.
 
ترجمه بخش هايى از کتاب " گلى در صحراى آفريقا" در شماره هاى بعدى چاپ خواهد شد.